آثار برگزیده جشنواره فرهنگی و ادبی " پس از باران " - بخش شعر

 
 
  ارسال شده توسط برفرازی در 18 بهمن ماه 1388

 

آثار برگزیده جشنواره فرهنگی و ادبی " پس از باران " - بخش شعر
 
هوالمعبود
همه وجودم غرق در اضطراب است دلشوره لحظه اي مرا رها نمي كند، نه منبلكه همه كساني كه اينجا هستند، از خود بي خود گشته اند، گاهي حيران وسرگردان و گاهي از سر شوق اشك ريزان. ايستاده ايم تا لحظه ورود سر رسد وما نيز همچون انسان هاي ديگر به ديدار خانه دوست نايل آييم.
ماهها و شايد هم سالها انتظارش را كشيده ايم و اكنون آن لحظه زيبا فرارسيده است. در ظاهر همه ساكتند، اما در باطن غوغائي وجود دارد. خداياچگونه شد كه مرا لايق ديدار خانه ات كردي؟ چرا در ميان سيل مشتاقانت تنهابه من اجازه حضور دادي؟ آيا كمك مي كني تا شايستگي خودم را ببينم؟ اگر چهشايستگي از سوي من نيست، زيرا هر چه هست از سوي توست و من هيچم، حتي هيچنيز نمي باشم، اما باز هم مي خواهم از راز و سر اين حضور بدانم و ...
در همين حال بانك مدير كاروان به همراه روحاني بلند كه حركت مي كنيم...
راستش احساس مي كنم در خواب و خيال بوده ام، رويايي كه گاه احساس واقعيتآن مرا شاد مي كند. اما احساس مسؤوليت آن ديدار بر دوشهايم سنگيني مينمايد، باز هم بايد از او كمك بگيرم. خدايا چنانكه در رفتن مرا بردي، دربازگشت نيز مرا بازگردان، شنيده اي كه:
هر چند موثر است باران                     تا دانه نيفكني نرويد
اما چه دانه اي بيفكنم؟ در كجا آن را قرار دهم؟ چه مدت برپاي آن صبر و شكيبايي داشته ام؟ با چه تواني اين كار را به آخر برسانم؟
من به خود نامدمي تا كه به خود باز روم
در وقت احرام همه آنچه گفته بودي بر خود حرام كردم، اما الان نمي توانمآنچه را گفته اي حرام، حرام كنم و آنچه را حلال كرده اي حلال! آه از سختيراه و اندكي توشه. آه از دامهائي كه بر سر راهم افكنده اي! آه از شيطانقسم خورده! آه از نفس اماره ! آه آه آه...
مي شود به من بگويي پس از اين همه رحمت تو من چگونه دانه هايم را رشد دهم؟
خدايا در گامهاي بين صفا و مروه هاجر را ديدم كه چون شكيبايي كرده بودو به فرمان تو گوش داده بود و از بين النهرين، مشقت اين راه طولاني را بهجان خريده بود و اكنون در حال تنهايي به دنبال آبي تا شايد فرزند خوردسالشرا سيراب كند، تو براي همه هاجريان دستور داده اي تا همچون او حركت كنند وهمچون او تسليم فرمان مولايشان باشند. اما بازهم
فيض روح القدسي ار باز مدد فرمايد                ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي كرد
براستي راز اين توفيق چيزي جز لطف و عنايت تو نيست.
 
                                           سيد حسين سيد موسوي
                        مدیر فرهنگی و فوق برنامه دانشگاه فردوسی مشهد
                             و دبیر جشنواره فرهنگی و ادبی پس از باران
 

 مقدمه
 
دل كندن از زندگي روزمره و ورود به دنياي جديد هميشه لذت بخش است وقتي اين تحول در سايه يك سفر زيارتي مثل عمره باشد لذتي مضاعف دارد و خاطره اش هرگز فراموش نميشود و شيريني اش هميشه در كام ميماند.لزوم بازگويي خاطرات و درسهاي حاصل از اين سفر معنوي خود انگيزه اي بود براي برپايي جشنواره فرهنگي-ادبي  «پس از باران» كه با استقبال عمره گذاران دانشجو مواجه گرديد اين مجموعه بخشي از دل نوشته هاي زيبا و خالصانه جوانان فرهيخته اي است که يافته هاي سفر معنوي خود را بر دفتر دل و جان خويش ماندگار کردند و ما را به لطف، ميهمان دل هاي با صفاي خود نمودند.
مديريت فرهنگي و فوق برنامه دانشگاه فردوسي مشهد افتخار دارد ؛ ضمن بررسي و ارزيابي تعداد  75اثر دريافتي از 56 دانشجوي شيفته اهل بيت نبوت ( علیهم السلام ) گزيده اي از آثار اين جشنواره را ، به زيور طبع آراسته و بر روی پایگاه اطلاع رسانی این مدیریت منتشر نماید ..بي شک انتخاب و معرفي اين تعداد اثر در ميان اين مجموعه ارزشمند براي مجريان و برگزار کنندگان اين جشنواره کاری بس صعب و دشواربود.
علي ايحال اين مکتوب  با کمال افتخار به پيشگاه حضرت صاحب الزمان ولی عصر (عج) تقديم مي گردد باشد که کام وجودمان به جرعه وصال حضرتش شيرين گردد.
 

 
برگزیدگان بخش شعر :
1 - سمانه اسدی نوقابی - دانشگاه فردوسی مشهد
2- شراره کامرانی - دانشگاه پیام نور تهران
3 - سارا جلوداریان -دانشگاه آزاد اسلامی تهران
 
 
سارا جلوداریان
دانشجوی کارشناسی ارشد کشاورزی
دانشگاه آزاد اسلامی تهران
 
استغاثه
این بنده ی حقیر ، تورا جا نمی شود
این ذره  ذره  ذره که دریا نمی شود
 
کرمی که تن سپرد به نفرین پیله ها
آخر چطور ، مظهر پروانه می شود!
 
"من " این وجود گمشده در گردباد ها
باری مسلم است که پیدا نمی شود
 
"من" این هویت به خطا رفته ی پلید
دیگر به هیچ وجه ، مصفا نمی شود
 
خورشید خوب ! فکر درخشندگی  نباش!
این جغد کور ، راهی  فردا نمی شود
 
ماه عزیز ! پیرهن نقره ای نپوش!
این چشم ها که غرق تماشا نمی شود
 
من بر سر مزار خودم ، زار می زنم
هرچند ،عقده های دلم وا نمی شود
 
هی التماس می کنم : "العفو یا ودود"
هی استغاثه می کنم ، اما نمی شود
 
هر جاده ای به منزل مجنون نمی رسد
هر مقصدی که مقصد لیلا نمی شود
 
هرعاشقانه ای که به یوسف شبیه نیست
هرسر سپرده ای که زلیخا نمی شود
 
روح القدس به پیکر هر زن نمی دمد
هر مریمی که مریم عذرا نمی شود
 
یا کاشف الکروب ! لک الحمد والثنا !
زخم زمانه بی تو مداوا  نمی شود
 
این نامه را به شوق زیارت نوشته ام
یا مستجاب می شود و یا نمی شود...
 
 
اقلیم یاسهای جهان را که بو کنی
یک  شمه از طهارت زهرا نمی شود
 
تنهایی تمام زمین را که طی کنی
اندازه ی غریبی  مولا  نمی شود
 
در بین مرد می که به تزویر ، تشنه اند
القاب هر مسیح که عیسی نمی شود
 
ای ساحت مقدس ام یجیب ها!
دنیا بدون ذکر تو ، دنیا نمی شود
 
یعنی بهار ها ، به تغزل نمی رسند
یعنی که طبع شعر ، شکوفا نمی شود
 
ای آنکه از خودم به خودم آشنا تری!
یک لحظه هم بدون تو حتی نمی شود
 
 
 
سمانه اسدی نوقابی
دانشگاه فردوسی مشهد
زبان و ادبیات فارسی
 
 
برای خدا...
 
من اینجا کنار بتی که نبود ، به صحرای مشعر فرود آمدم
هراسان تصویر چشمی سیاه ، به پایین سقف کبود آمدم
کسی چشم های مرا زیر نور،به وهم سیاهی قسم داده بود
و یک سنگ اسود به رنگ دلم ، مرا با خدا هم قسم کرده بود
 
 
حواسم کنار خدا ماند و من ، به زنجیر ممنوع گندم زدم
و سر خوردم از دست سرد خدا ، به روی صفا چادر غم زدم
در این خاک بی عفت رو سیاه ، کسی زیر تابوت شب خسته بود
کسی پشت دیوار سرد بقیع ، دخیل خیانت به دست بسته بود
 
 
اسیر خیالات من کودک ، که در وهم من بی مهابا دوید
بدون هدف می کشیدم نگاه ، گناه دلم را کسی می خرید
و من گیج خوردم از آسمتن تو و ، بهشت مرا تاب ماندن نداشت!؟
من اینجا غریبم ، زمین گرگ و میش ، چرا خانه ام جای ماندن نداشت !؟
در این باغ خلسه که احساس من، به رنگ غروب منا می دمد
تورا می نشانم کنار حجر و می بینم از زمزم هاجرم ، بلوغی به سرداب
غم می دود
پسر ها برادر کشی کارشان ،و حوا به سوگ سیاه پسر
و سرسخت و دنبال یک انتقام ، از آن سیب نیم خورده پدر
فرود آمدم پیش پای خلیل ، میان گلوگیری یک ذبیح
و با رقص چاقو به روی گلو رها گشتم از فتنه ای بس قبیح
 
 
خدا روی احرام من بوسه زد ، خودش عاشقم شد ، خودش ناله کرد
وبا یک قلم مو و رنگ سپید همه خاطرات مرا ماله کرد
من اینجا به دنبال کعبه و نور ، خدا هم از این فاصله خسته بود
جدایی برایش پر از غصه بود و زنجیر لبیک من بسته بود...
 

 
شراره کامرانی
 دانشگاه پیام نور تهران
 
شب هایش
 نور محض است ؛
اما نه از نئون های رنگی بوتیک و مغازه ها
نه از تابلو فلورسنت هتل ها
نه حتی از چلچراغ مناره ها
آسمانش از ستاره هایی روشن است
که پر گرفته اند از زمین
خاموشی بقیع هم
ازهمین روست ...
 
 
این میله های داغ
این دیوار کهنه این «حارث » های بی تفاوت
تنها به چشم هایم اجازه می دهند...
بانو
از کدام زاویه نگاه کنم
تا ارتفاع بقیع
گودی ها را فتح کند؟
برکدام سنگ خیره شوم
تا داغ سرخی
چشمانم را به آتش نکشد!؟...
 
 
زیر ناودان طلا
ازدحام « حجر اسماعیل »
جای خوبی است برای گریه و سرگیجه
وقتی دست هایت
این قدر از "استلام "کوتاه اند
بهانه دیگری
برای از حال رفتن
لازم نیست
-------------------------------------------------------------
 
سعی می کنم
حال هاجر را بفهمم
در فاصله صفا و مروه...
سعی می کنم
صدای پای امیر را بشنوم
از "باب علی "
سعی می کنم
گام های زهرا را بشنوم
در مسجد نبوی...
سعی می کنم ...
سعی می کنم...
در این مسیر
آنقدر تا برسم
از کوهی
تا غبار ...
 
 
 
 
 
از "مولدالنبی "
خانه خاطرات ابوطالب
و کوچه بنی هاشم
تنها
نامی در ذهن مکه مانده
"بازار ابوسفیان " اما
هنوز داغ است.
 
 
هفتاد سنگ برای هر حاجی در مشعرالحرام ...
"الله واکبر ! الهم ادحر عنی الشیطان "
شیطان آخر اما
با هفتاد هفتاد هزار سنگ هم فرو نمی ریزد
تا حاجی
همیشه در این ایستگاه بماند
 
 
عاشق تر از آنم
که لحظه ای درنگ...
و آفتاب تند جزیرهالعرب
بهانه خوبی است
برای "به سر زدن"...
در پشت آخرین کوچه های بازار
در" شارع ابراهیم خلیل "
به انتهای جهان می رسم
بردیوارهای بلند و خاکستری کعبه
پنجره ای
روشن است
 
 
این خاک
این سنگ ها
این نخلستان های پرت
جاده پیر
آسمان داغ
رسول را دیده اند
و مدینه
در قدم هایش هلهله ها کرده...
کل می کشم
از پشت پنجره این اتوبوس هیجان زده
نخل های تازه
شهر را گرفته اند
بازار ها
به پاساژ ها رسیده اند
و ماشین های آخرین سیستم
اسب های عربی را رم داده اند
اما
به خدای رسول سوگند
مدینه
هنوز
مدینه است
 
فقط
چند ساعت دیگر
این دشت پیر
این کوه ها وتپه های صبور
این نخلستان های تشنه
این کیلومترنماهای خسته
و این کاروان غبار آلود
به مکه می رسند...
چشم هایم را می بندم
"لااله الا الله "
"الله و اکبر"
"استغفرالله "
این جاده
پر از تابلو های راهنماست
 
 
 
 



 

    

با سلام و درود. می خواستم

با سلام و درود.
می خواستم تقاضا کنم از خانم سمانه اسدی نوقابی دعوت کنید که درمورد شعر و به خصوص شعر زن , نشستی در دانشگاه فردوسی داشته باشند.
ایشان معلمی دلسوز و باسواد و شاعری توانمند و زنی استوار و صبورند.
من خیلی وقت ها ایشان را الگوی زندگی ام قرار می دهم.
با سپاس
سارا مهدوی

با سپاس از توجه شما

با سپاس از توجه شما

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
  • آدرس های صفحه وب و نشانی های پست الکترونیک به طور خودکار به لینک تبدیل می شوند
  • خطوط و پاراگراف ها به طور خودکار تجزیه می شوند.

اطلاعات بیشتر درباره گزینه های قالب بندی

+ يك = يك
پاسخ این سوال ریاضی را بصورت عدد وارد كنيد نه حروف. به عنوان مثال در پاسخ "دو + چهار =؟" وارد کنید "6".

 

 

 

 

 

 

صفحه اصلي  |   نقشه سايت  |  آرشيو و جستجوي سايت  |  ورود كاربران  |  عضويت درسايت  |  تكريم ارباب رجوع  |  تلفن ها  |  درباره ما ...  |  ارتباط با مدير  |  ارتباط با ما 

 

 

Google


جستجو در سایتجستجو در اینترنت

 

کلیه حقوق این سایت متعلق به معاونت فرهنگي و اجتماعي دانشگاه فردوسی مشهد بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است

 

Copyright © 2011 Sahba Software Group