آثار برگزیده جشنواره فرهنگی و ادبی " پس از باران " - بخش خاطره نویسی

 
 
  ارسال شده توسط برفرازی در 21 بهمن ماه 1388

 

آثار برگزیده جشنواره فرهنگی و ادبی " پس از باران " - بخش خاطره نویسی
 
 
 

 

 
برگزیدگان بخش خاطره نویسی
1 – عارفه طالبیان کرمانی – دانشگاه فردوسی مشهد
2 – سیده محترم میر هاشمی – دانشگاه فردوسی مشهد
3 – زهرا نوری الوری – دانشگاه پیام نور چناران

 
عارفه طالبيان کرمانی
دانشگاه فردوسی مشهد
 
و چه آرام مي‌گيرد دلم وقتي با تو درد دل گويم. خدايا مرا دعوت كردي به سوي سرزمين وحي و كلامت، به گرد خانه‌ات و بلكه نه به گرد تو گشتم و آرامم كردي و چيزهايي به من نشان دادي كه آن را حتي با خواندن هزار كتاب و نشستن در پاي منبر هزاران عارف و عاشق نمي توان درك كرد؛ حتي قدرت بيان آن را ندارم هرچه بگويم هر چه بنويسم مگر مي تواند آن لحظه‌يي را به تصوير كشد كه من با زيبايي رويت و آرامش صدايت و محبت لبخندت آشنا شدم.
مگر فراموشم مي شود آن لحظه تاريخي مگر فراموشم مي شود حضورت در ميقات مگر فراموشم مي شود لبيك هايم.
مگر فراموشم مي شود آغوش گرم رسولت (ص) مگر فراموشم مي شود بقيع معصومت. مگر فراموشم مي شود آن آرزويم هنگام ديدن پرواز آزادانه كبوتران بقيعت كه در دل از تو خواستم كاش كبوتر بقيع بودم تا هميشه در اين سرزمين راه مي يافتم بدون اينكه حتي به خاطر زن بودنم از لمس خاكش محروم باشم اما چه مهربان بود بادي كه به او فرمان دادي كه خاك متبرك شده به وجود پاك فاطمه (س) را به روي سرم ريزد؛ هنگامي كه چشمان اشكبارم به جستجوي خاك پاكش بود و چه زيبا بود صورت هاي پاك و اشكهاي مرواريد گونه همراهانم هنگامي كه نيم رخ خود را به پنجره هاي بقيع تكيه داده بودند. اي كاش به قول آن آشناي دانا مي شد اين لحظات را جاودانه كرد و آن را هميشه براي دل تنگيهايم ضبط نمود تا وقتي سنگيني غم دنيا دلم را پر كرده آن را دوباره در دستگاه دل گذاشت و با تماشاي آن به آرامش ابدي دست يافت.
بار الها حال كه از آن همه غربت و پاكي معصومانه‌ات دور شدم مي فهمم اين جمله را كه «آنهايي كه در خوابند در خوابند و آنهايي که بيدارند معلوم نيست كه درخواب نباشند.»
و حال دلم بيدار گشته و مي جويد فاطمه‌ات (س) را در تمام تصاويري كه در ذهنم از بقيع به خاطر سپرده‌ام. خدا كند كه نقطه‌اي از بقيعت از قلم تصوير ذهنم به دور نيفتاده باشد تا بيابم آن خاك متبرك شده به وجودي كه قسم خوردي كه حتي محمد (ص) و علي (ع) و حسن(ع) و حسين(ع) را به خاطر او خلق كردي و عالم را به خاطر اين پنج تن بزرگوار.
آيا مي شود او را پيدا كرد؟؟!
اين جستجو همانند جستجو براي آن دوستي كه هر لحظه ممكن است در كنارم باشد اما چشمان ناپاكم از ديدنش محروم گشته من تمام گوشه گوشه‌هاي مدينه و مسجدالحرامت را به ذهنم سپردم تا شايد بتوانم نورش را بيابم.
اي مهدي (ص) من ، تو همچون مادرت فاطمه (س) گمگشته آن سرزمين پاكي و چه زيباست لحظه ظهورت كه با ظهورت ، نور خاك متبرك مادرت فاطمه (س) چشمان دشمنانش را كور خواهد كرد. واي اي خداي من؛ و من در آن لحظه در كجاي عالمم تا آن لحظه را هم ثبت ذهنم كنم و خداوند بهترين محافظان است فالله خير حافظاً و هو ارحم الراحمين
و خداي من، تو آنقدر رحماني كه هرگز نخواهي گذاشت كه گذشت زمان و حتي پيري اين لحظات را از ذهنم پاك كند چرا كه اين لحظات ثبت شده تجديد عهد من است با تو و رسولت و اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله      و لحظه ديدار و درك غربت علي در جاي جاي آن سرزميني كه فاطمه‌اش را با غربت به خاك سپرد . و در مدينه است كه مي‌شود درك كرد غربت علي را هنگامي كه درد دل را در گوش چاه فرياد مي‌كشيد و آنجا بود كه با تمام وجودم در گوش زمانه فرياد زدم:
و اشهد ان علياً ولي الله
و چه زيبا بود هنگامي كه در بين الحرمين رو به روي قبه الخضراء با صداي خفه شده و با لحني دل انگيز قرآن مي‌خواندم و صداي پيغمبرت به گوشم مي‌رسيد.
و چه زيبا و دل انگيز بود صوت پيغمبرت وقتي كه آياتت را بشارت مي‌داد و من همه را شنيدم.
و چه زيبا بود آن لحظه اي كه آن آشناي دانا مرا با سخنانش به ميقاتت كشيد و از من براي تو با اشكي ريزان و دلي لرزان اما استوار از گفتن لبيك اللهم لبيك در آن شجره ساده اما پرنور از نور بهشتت پيمان گرفت.
چه زيبا بود آن خانه ساده‌ات كه پرده سياهش چشمان را همچون حورالعين وعده داده شده است مشكي كرد؛ رنگي كه تناقضش در كنار سپيدي صورت عبادالرحمنت زيبايي‌اش را صد چندان نشان مي‌دهد.
و چه زيبا بود آن همه سادگي
و چه اضطرابي داشتم در آن لحظه‌اي كه مي‌خواستم از خيل دعاهايم تنها سه دعا را انتخاب كنم و گويي آن آشنا مي‌دانست اين اضطرابم را
و چون به لطفت آشنا بود در گوشم خواند كه به سه دعا اكتفا نكن و فراموش نكن بزرگيش را كه هرچه خواهي در آن لحظه از خدايت خواه.
و من مشتاقانه سر به زير انداختم و ديوانه‌وار هم اشك مي‌ريختم و هم لبخند به خاطر ذوق كردن از آن سخن؛
و هرچه در دلم بود در سجده در مقابل آن خانه بزرگت از تو خواستم.
و دلم در آن لحظه روشن گشت؛ اما دريغا؛ وقتي خواستم سر از سجده بردارم دلم به شور افتاد كه نكند رسوا شوم و مرا نگذارند كه خاندانت ببينم و در همه عالم رو سياه شوم. من كه خود ا زگناهانم با خبر بودم.
سيدي لو علمت الارض بذنوبي لساخت بي او الجبال لهدتني او السموات لا ختطفتني او البحار لاغرقتني!!!
اي آقاي من اگر زمين مي دانست اين گناهان مرا فرو مي‌برد مرا و يا كوهها مسلم مي‌شكستند مرا و يا آسمانها هر آينه مي‌ربودند مرا و يا درياها البته غرق مي‌كردنند مرا
تو بودي كه آنها را از چشم همه پوشانده بودي!!
و اين تلفيقي از شوق و ترس بود كه دلم را مي‌لرزاند و مرا مردد كرده بود؛ به همين خاطر سجده‌ام طولاني گشت. اما چه زيركانه بود اين ترفند تو اين را مي‌خواستي تا به شيطان ثابت كني كه من در سجده‌ام خستگي نمي فهمم حتي اگر خستگي راهي دور بر شانه‌هايم باشد. و من خود ديدم چهره سياه شيطان را و فريادش را شنيدم كه واي بر من كه من به گناه سجده نكردن رانده شدم و او چگونه با سجده كردن مقرب مي‌شود.
اما در دلم چه كه نمي‌گذشت در ‌آن لحظه؛
و چه ستارالعيوبي كه پرده خانه‌ات را همچون دلم سياه كرده بودي تا خجل نشوم و با ديدن سياهي پرده خانه‌ات سياهي گناهانم را فراموش كردم و اين همان لحظه‌اي است كه با تو عهدم مجدد شد و در آن لحظه دوباره متولد شدم.
پس تو براي تولدم و سپري كردن قلبم فرمان داده بودي احرامي فقط از رنگ سپيد و ساده ساده ببندم. و چه زيركانه و زيبا بود اين ترفند.
به راستي كه سزاوار است از اين همه لطفت ديوانه گشتن و سزاوارست ديوانه گشتن براي تو و براي تو ديوانه وار دويدن در سعي بين خوف و اميد از تو. سعي كه در انتها به اميد ختم مي‌شود و من به شكرانه آن تقصير نمودم و زيبايي خود را قرباني تو كردم چرا كه زيبايي هرچه هست از آن توست. چه زيبا بود هرچه مي‌گذشت ، انگار برايم سخت‌تر مي‌شد تا تمام شود آن لحظه‌ها و نفس كشيدن در آن هواي مست كننده كه در وجود پيغمبرانت آدم، ابراهيم، اسماعيل و محمد مصطفي گشته بود.
به راستي كه انسان در اين هوا مست مي‌شود.
در آن همه زيبايي در عين سادگي محو مي‌شود
وکاش محو می شدم و از چشم سياه اين دنياي فاني دور مي‌گشتم تا زمان فراغ از تو را نمي‌ديدم و چگونه مي‌شود حال كه در وطنم هستم احساس غربت مي كنم در حالي كه قريب 22 سال است در آن سر كردم.
اما احساس غريبي دارم و دلم پرا از غم است از دوري از آن همه پاكي و سكوت در مقابل بزرگيت.
و دلم از دوري فرياد مي زند...
------------------------------------------------
بارالها؛ چگونه مي‌شود تو را درك كرد در صورتي كه لحظه لحظه‌هايي كه تو ساخته‌اي براي وصف تو كم خواهند بود چگونه مي‌توان تو را يافت وقتي كه در زيبايي خانه‌ات و بزرگي و جلال خانه‌ات غرق شدم و آنقدر دست و پايم كرخت شدند كه حتي توان نداشتم در خانه‌ات را بزنم.
چگونه براي حال و آينده از تو مي‌خواستم وقتي كه گذشته‌ام آنقدر تاريك بود كه در آن گم شده بودم.
خدايا من كه در آن " من النور الي الظلمات " درونم ، خود را نيافتم چگونه در اين من الظلمات الي النور بيرونم ، تو را صدا زنم.
خدايا كلمات در برابر تو كم مي‌‌آورند تو چگونه من را خواندي وقتي كه در زماني كه از رگ گردنم به من نزديكتر بودي تو را نديدم و مشغول گناه شدم چگونه من را دعوت كردي در صورتي كه وقتي به در خانه قلبم آمدي و حلقه در قلبم را كوبيدي در را باز نكردم و خود را به كري زدم.
چگونه من را بخشيدي وقتي كه چوب گناه خود پيش از اين بارها خورده بودم اما دوباره در اين عالم كه محضر توست جسورانه به گناه مشغول شدم.
خدايا اگر چشمانم كور بود و گوشهايم كر بود و لبانم از ذكر تو دوخته بود و دستانم از لمس خانه تو بي نصيب بود و قلبم از وجود تو خالي بود اما اكنون روي اميد به درگاهت آوردم. تو مرا در دستان مهربانت از اين ظلمات درونم حفظ كن و گناهان بزرگم ببخش كه نيامرزد جرم بزرگ را جز بزرگ
و ان تغفرلي ذنبي العظيم انه لا يغفر العظيم الا العظيم
آمين يا رب العالمين
-------------------------------------------------------
خدايا، مگر در قدرت تخيل من خواهد گنجينه كه تو كيستي؟
و چه شيرين است مزه دوستيت و چه شيرين است مسير به سويت بر رفتن اوهام در راههاي نامرئي!!!
و ما احلي المسير اليك بالاوهام ني مسالك الغيوب!!!
خدايا من كه حتي در مسير شناخت خود در اوهامم چگونه تو بزرگ را درك خواهم كرد؟ و مگر نه اين خواهد بود كه تصويري خيالي از تو در ذهنم خواهم ساخت كه اندكي به تو شبيه نخواهد بود پس خدا مرا از اين گمراهي برهان و دستم بگير!!
خدايا در اين اندرخم يك كوچه تو دستم گير كه تنهاي تنهايم با كوله باري از گناه و سردرگمي!!
فاعذنا من طردك و ابعادك
وجعلنا من اخص عارفيك
پس ما را پناه ده از اينكه براني ما را و دور كني از خود و بگردان ما را از مخصوص‌ترين عارفانت
خدايا نمي‌دانم اشكهايي كه مي‌ريزم قبول خواهد كرد يا نه؟!
چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب
                                            كه به اميد تو خوش آب رواني دارد
----------------------------------------
بارالها! گاهي اوقات دوست دارم تو را در ذهنم مجسم كنم نمي دانم اين حرفي كه مي زنم كوتاهي و گناه است يا نه اما هميشه دوست داشتم از تو براي خودم تصويري بسازم زيباتر از هرچيزي كه ذهنم توان دركش را دارد.
الله نورالسموات والارض مثل نوره كمشكاه فيها مصباح المصباح في زجاجه الزجاجه کانها كوكب دري يوقد من شجره مباركه زيتونه لاشرقيه و لا غربيه يكاد زيتها يضي و اولم تمسسه نار نور علي نور يهدی الله لنوره من يشا و يضرب الله و
الا مثال للناس و الله بكل شي عليم.
و چه زيبا خود را برايم توصيف كردي!!
خدا نور آسمان و زمين است. مثل نور او چون چراغداني است كه در آن چراغي و آن چراغ در شيشه است. آن شيشه گويا اختر درخشاني است افروخته از درخت مبارك زيتوني كه نه شرقي است و نه غربي. نزديك است كه روغنش بي‌آنكه آتشي او را حس و لمس كرده باشد روشني بخشد. نور است بر نور. خدا هر كه را كه خواهد با نور خويش هدايت مي‌كند و خداوند براي مردمان مثل مي‌زند و خداوند به هر چيزي داناست.( سوره نور – آيه 35 )
و چه زيبا مثل زدي براي من
بار الها! آن هنگام كه خجل از گناهان كرده‌ام سربزير انداخته بودم و به خانه‌ات نزديك مي‌شدم؛ آنقدر وحشت و دل پريشاني مرا در خود فرو برده بود كه حتي توان اشك ريختن ا نداشتم اما به ناگاه نوري شديد در درونم احساس نمودم كه انگار تمام ظلمات درونم را محو كرد و بغضم شكست!!
 
 
زهرا نورالوری
پیام نور چناران
 
بسم رب الکعبه
 
ظهر یکی از روز های آبان ماه 1385 بود. پاکت نامه ای پشت در خونه پیدا کردم،دعوت نامه جلسه عمومی شورای دانشجویی پیام نور چناران بود.
روز جلسه با گروهی آشنا شدم که مخلصانه و بی ریا در جهت رشد جامعه و محیط اطرافشون تلاش می کنند و با یک برنامه ریزی فکری کلان جلو می رن. چقدر دلم می خواست من هم گوشه ای از کار را بدست بگیرم... چقدر دلم می خواست من هم در آباد کردن جامعه ام نقشی داشته باشم ، اما شرایطش رو نداشتم و با کمال نارضایتی فرم عضویتم را سفید دادم .بعد از آن روز خیلی با هام صحبت کردند که گوشه ای را بدست بگیرم ... کارهای مختلفی رو هم پیشنهاد دادند ... و من دودل که چه کنم...از طرفی علاقه فراوان به قبول کردن و از طرفی جور نبودن شرایط موجود...تنها راه مشورت با خدا بود...مشورت کردم ... اما خدا گفت : نه ... همون لحظه تلفن زنگ خورد ...یکی از همون بچه های با انگیزه و مخلص بود ... باور کنید آنقدر با انرژی و با انگیزه حرف می زد ، آنقدر به آینده درخشان امیدوار بود که نتونستم بگم نه ... یعنی اگه با پاسخ منفی من روبرو می شد تمام اون انرژی و انگیزه اش رو به باد می دادم ...به خدای خودم گفتم : این کار رو فقط برای رضای تو قبول می کنم و با توکل به تو پیش می رم ، تا تو هم شرایط زندگیمو روبراه کنی ...
اونجا با خودم گفتم حتما این جواب منفی خدا امتحانیه برای آزمایش عزم و اراده من ، که همین هم بود.در تمام 6 یا7 ماه فعالیتم ،تمام سختی ها و خستگی ها رو به جون خریدم ، در هر لحظه آن به خدای خودم می گفتم : خدایا این قدم ها رو برای رضای تو بر می دارم ... این سختی ها رو کفاره گناهانم قرار بده ... هرچند این فعالیت ها گروهی است و کار من در برابر کار بقیه بچه ها سرسوزنی است و اصلا شاید قابل ذکر و بیان هم نباشه ، اما خداجون تو دنبال بهانه و وسیله برای لطف و رحمت هستی ، پس اگر این تلاش ما رو پذیرفتی مرا به آرزوی دیرینه ام برسان .
"الهم الرزقنی حج بیتک الحرام "
باورتون نمی شه تو اوج فعالیت ها و حجم بالای کار که همه چی رو فراموش می کردیم و فقط روی کار تمرکز بود ، هر وقت قدمی که جلو می گذاشتیم به سر و سامون می رسید ، همین دعا رو می کردم اما از شما چه پنهون بعدش هم می گفتم :چقدر پرتوقعی دربرابر اندک کاری چه خواسته ای داری !؟ تو کجا ، حج و خونه خدا کجا !؟
نوروز شد ، کاروان راهیان نور داشت راه می افتاد ، با خودم گفتم تو که لیاقت زیارت خانه خدا رو نداری لااقل کربلای ایران رو زیارت کن ... اما هر کار کردم نشد ، یعنی نطلبیدند...
روز حرکت پای اتوبوس ، به بچه ها گفتم : تا یک حج با معرفت برام نگرفتین ، برنگردین !
بعد از تعطیلات نوروز هر هفته با این امید می رفتم دانشگاه که یک خبری از عمره دانشجویی شده باشه ... هر هفته تمام بردهای روی دیوار رو می خوندم که ببینم اسمی ننوشتند ؟!!... اما ترم تمام شد و خبری نشد ... خیلی خسته بودم ، دنبال گریز گاهی می گشتم ... راهی حج فقرا شدم ... پنجره فولاد امام رضا (ع)...
با نگاهی اشک آلود تمامی سرگذشت این چند ماه رو براش تعریف کردم ... مطمئن شدم ناامیدم نمی کنه ... یعنی هیچ وقت این کاررو نکرده ...اون خیلی رئوفه .
ناگهان یاد این بیت افتادم
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند      گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
به خدا گفتم : من گنهکارم ...درسته ، اما هر قدر هم که گناهان من زیاد باشه از رحمت بیکران تو که بیشتر نیست ، من بنده ی خوبی نیستم ، تو قضای من رو تغییر بده.
خستگی امتحانات به کنار ، توی این مدت چندین نشونه از سمت خدا داشتم و اون دو خواب قشنگ که همگی از سرزمین وحی نشونی داشتند ، خیلی بهم ریخته بودم ، اصلا پازل های ذهنم رو نمی تونستم جور کنم ... سومین خواب رو هم دیدم .
دو سه روز بعد ، چهارشنبه 30 خرداد ماه از صبح که بیدار شده بودم یک جور دیگه ای بودم ، امتحانم رو دادم ...رفتم حرم . ساعت حدودا 2 بعداظهر بود با بنی اسد رفتیم تو کتابخونه تا برای امتحان فردا حاضر شیم . تا نشستیم پشت میز ، تلفن به صدا درآمد ... از دانشگاه بودند ... گفتند ...برین ستاد عمره دانشجویی ...برای عمره امسال ثبت نام کنید . در یک ثانیه همه چی عوض شد ...دیگه همه چی هیچی شد ...دیگه امتحان فردا مهم نبود ... مات و مبهوت بودیم و نمی دونستیم چه کار کنیم ...گاهی اشک می ریختیم ... گاهی می خندیدیم ...یاد پنجره فولاد افتادم ...با بنی اسد رفتیم پشت پنجره فولاد ... زنگ زدیم به ستاد عمره دانشجویی مشهد ، آقای کاشفی نامی بود ...اشک توان صحبت رو ازمون گرفته بود ...گاهی من ...گاهی بنی اسد ... گفتیم : از پیام نوریم ./..گفت : کجایین ؟ گفتیم : پشت پنجره فولاد ... چند لحظه بعد گفت : ساعت 4 زنگ بزنین .
فقط من بودم و یک پنجره فولاد ... من بودم و یک دنیا گناه و یک پنجره فولاد ...من بودم ویک دنیا امید و ضامن آهو و پنجره فولاد...
تا حالا این قدر با این مشبک ها گره نخورده بودم یک ساعت و نیم دیگه باقی مونده بود ...بالاخره زنگ حرم به صدا درآمد ... ساعت 4 شد ... هر دومون می ترسیدیم شماره رو بگیریم ...بالاخره گرفتیم ...هنوز ساعت حرم زنگ می زد ... کاشفی متحیر مونده بود چی بگه ... گفتیم : چی شد؟؟؟ بگین دیگه . گفت چی بگم ؟ گفتیم : هر چی می خواین بگین ولی نه نگین ... چند ثانیه سکوت کرد ... دوباره نگاهی به مشبک های پنجره فولاد ... یکهو آقای کاشفی گفت : بله
دوباره همه چی ، هیچی شد ، دوباره من موندم و یک پنجره فولاد ... رفتیم تو لیست ذخیره ها ...آخرین پرواز از مشهد 6 مردادماه بود و تا 5 مرداد یک دنیا امید ...
اما خدا جون این یک ماه رو چه جوری سر کنیم ؟...گره های دلم رو به مشبک های پنجره فولاد محکم تر کردم و منتظر شدم ...
دقیقا هفته بعدش ، همان روز ...چهارشنبه ...روزی که متعلق به امام رئوفه ..زنگ تلفنم به صدا درآمد ... اصلا باورکردنی نبود ...دیگه رفتیم توی لیست اصلی ها .
6 مرداد مصادف با 13 رجب روز میلاد امیرالمومنین علی (ع) پرواز بود و 20 مرداد مصادف با 27 رجب روز مبعث پیامبر اکرم (ص)روز برگشت .
حالا من بودم و یک پنجره فولاد و ناتوان از شکر این نعمت.
روز حرکت رسید ، همه ی اون گروه مخلص آمدند بدرقه ...همه شون با چشم های اشک آلود شون پرده از راز های دلشون بر می داشتند ...و من احساس شرم که خدایا اینها هم آرزومند دیدار گنبد خضراء نبی و کعبه ی تو هستند...خدا جون با این نگاهاشون دارن می گن ما هم می خوایم بیایم ...خدا جون کمکم کن تا نائب الزیاره همشون باشم و دست پر برگردم و گرنه هم شرمنده لطف و کرم تو می شم هم شرمنده دلهای با صفا شون .
خداحافظی غریبانه اما زیبایی بود ...جدایی از خانواده و دوستان و از همه مهم تر امام رضا (ع) .
تیک آف هواپیما مساوی بود با شکسته شدن 120 دل ... قطره های اشک توان دیدن رو ازم گرفته بود ، یک ساعت اول که اصلا قابل کنترل نبودن ... چرخه ای از گذشته پرگناه ، گنبد و پنجره فولاد امام رضا(ع) ، چشمای گریان و آرزومند خانواده و بچه ها ، گنبد خضراء رسول ، خاک غریب بقیع و کعبه کوی یار ... مدام در ذهنم می چرخید .
سه ساعت ونیم با این افکار گذشت و بالاخره گرمای سوزان سرزمین وحی رو حس کردیم ،از جده با اتوبوس عازم مدینه شدیم ...چه جاده های غریب و پرسوزی ، اسم مدینه که میاد دلت پر غم می شه .
حتما شما هم شنیدین که می گن مدینه ، شهر غم ...تا قبل از ورود به مدینه علتش رو نمی دونستم ..اما همین که وارد شهر می شی ، بغض راه گلوت رو می بنده و غم سراسر وجودت رومی گیره .
مات و مبهوت با گلویی پر از بغض و دلی لبریز از غم وارد مسجد انبی شدیم ...و ناگهان گنبد خضراء نمایان شد ، خاموشی صداش بغضم را شکست ، حالا می فهمم چرا به مدینه شهر غم می گن.
راهی بقیع شدیم ...اول وارد کوچه های بنی هاشم که همون بین الحرمین است شدیم ...این کوچه ها شاهد صحنه های زیادی بوده، روزی عروسی زهرا و علی ... و روزی هم سیلی خوردن زهرا ... و شبی ... و شبی غریب ، شاهد تنها شدن علی و شاهد تشیع جنازه ای غریب تر از غربت .
رو به بقیع پشت درهای بسته ایستادیم ... فقط ایستادیم ... فقط ایستادیم و نگاه کردیم ...هیچ کلمه ای و هیچ اشکی ریخته نشد ... و دیگه اینجا رو نمی شه در قالب واژه ها بیان کرد یعنی واژه ها هم توان تحمل این همه غریبی و غربت رو ندارند
 
یک هفته گذشت ... چقدر زود گذشت ... و من نه تنها حرف های دلم رو نگفتم ، بلکه سنگین تراز قبل باید مدینه رو ترک می کردم ... همیشه آرزو داشتم پشت دیوار بقیع عقده های دلم رو باز کنم و از ته دل به اندازه ی همه ی این سال ها دوری داد بزنم ...اما ...اخه چه جوری ؟ ... مگه میشه ...مگه میشه ...تو کوچه های که صدای خنده و گریه و بازی های حسن و حسین می یاد ...تو کوچه هایی که پر است از صدای خفته علی و آلش ... تو کوچه هایی که صدای ناله زهرا از پشت در می یاد وتو کوچه هایی که ذره ذره سنگش با هات حرف می زنن ، تو از درد و غم خودت بگی ؟!
و تنها روزی که وداع کردیم و راهی مکه شدیم عقده دلم وا شد و غربت رو هضم کردم.
بعد از ظهر شنبه سیزدهم مرداد راهی مکه مکرمه شدیم . اول رفتیم مسجد شجره تا محرم بشیم . دم دمای غروب بود همه دورهم جمع شدیم ، آقای طباطبایی دعاهای قبل از احرام رو می خوند ، همه توحال خودشن بودند ، خیلی لحظه عجیب و سختی بود ... آخه می خواستیم به خدا بگیم : "لبیک " یعنی آمدم ... ترس از این که خدا جواب لبیک مون رو نده ، تمام وجودم رو می لرزوند... " خداجون می خوام پاک پاک بیام پیشت ، می خوام همانطور که لباسهام سفیده ، دلم سفید باشه ... مقربین درگاهش رو واسطه قرار دادم و با تمام وجود " الهی العفو " گفتم .
" الهم لبیک ، لبیک الهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک ، ان الحمد و النعمه ، لک والملک لا شریک لک لبیک "
خدایا امدم ، آمدم پیش تو که همتایی نداری . حالا دیگ محرم شدیم .یعنی دنیا را بر خودمون حرام کردیم و آماده حضور در پیشگاه حق شدیم .
بعد از نماز مغرب و عشاء راه افتادیم . ساعت 12 شب بود رسیدیم هتل و بعد از نیم ساعت وقفه رفتیم مسجد الحرام.اضطراب تمام وجودم رو گرفته بود ...صدای تپش های قلبم تو سرم یپیچید ...همش فکر می کردم اگه کعبه رو ببینم ، خود خدا رو دیدم .
رسیدم به مسجدالحرام ... همه سرامون رو انداختیم پایین ...آخه تو اون نگاه اول خیلی چیزها نهفته است ... همه پشت سر هم راه افتادیم ...گاهی از چند تا پله پایین می رفتیم ، گاهی روی سنگ های مرمر راه می رفتیم ، باز چند تا پله ...از شدت اضطراب قدرت قدم برداشتن نداشتم ، اما نیروی جاذبه عجیبی منو می کشید ...یکهو حاج آقا گفت : حالا سراتون رو بیارین بالا ... وای خدای من ... چهارستون بدنم می لرزید ... زانوهام سست شد و افتادم به سجده ...اختیار اشکام رو از دست داده بودم ...تو اون نگاه اول گویی پرده های جلوی چشمم رفت کنار و خدا خودش رو نشونم داد...این خدا اونی که همیشه فکر می کردم ، نیست ... اصلا تو فکر نمی گنجه ، از تصور عظمتش چشمهام سیاهی می رفت و تو عمق سیاهی آسمان گم می شد ... حالا دیگه خدایی که الان می شناسم با خدای قبل از این به اندازه تمام آسمانه و زمین فرق می کنه ...حالا با ذره ذره وجودم حسش می کنم ...الان دیگه واقعا دلم می خواد دورش بگردم و بگردم و بگردم ...اینجا بود که به درستی این بیت پی بردم:
دیدم همه جا بردر و دیوار حریمت     جایی ننوشته است گنهکار نیاید
بعد از طواف رفتیم سعی صفا و مروه ... هفت بار بین دو کوه را طی کردیم ... به این معنی که خدایا از خود و هرچه متعلق به خود است فرار می کنیم و به تو روی می آوریم ... نمی دونید اون لحظاتی که خسته ای ، انرژیت تموم شده وقدرت راه رفتن نداری اما به عشق خدا تلاش می کنی چقدرلذت بخش و شیرینه ...بعد از سعی نوبت به تقصیر کردن رسید...یعنی خدا جون به خاطر تو ، به عشق تو از این دلبستگی دنیا دل بریدم و انداختمشون دور... دیگه تو فقط برام مهمی ، دیگه قبله ی واقعی زندگیم رضای توست .
هر شب تا صبح حرم بودیم ، ساعت ها به کعبه زل می زدیم و اشک می ریختیم ... آخه هر چی نگاش می کنی سیر نمی شی ... هر لحظه برات تازه تر می شه ...
وقت سحر مناجات امیرالمومنین رو می خوندم ...وای که چقدر لذت بخشه ، اینجاست که می فهمی
 مولی کیه و عبد کیه
مالک کیه و مملوک کیه           
رب کیه و مربوب کیه
 
مولای یا مولای انت المولی و انا العبد ، هل یرحم العبد الی المولی ؟
باز یک هفته گذشت و چقدر زود گذشت ...باید می رفتیم وداع ... وداع از کعبه ...
آخه چه جوری ..شما بگین ...یک هفته صبح تا شب و شب تا صبح کنار کعبه بودیم ...حالا توی چند دقیقه باید وداع می کردیم ... اصلا امکان پذیر نیست ... فقط اشک می ریختیم و نگاهش می کردیم ... تا چند قدم بر می داشتیم با به پشت سرمون نگاه می کردیم ... همه تو اون لحظه آرزوی سفر بعدی رو داشتند.
بالاخره تموم شد ... و توی هواپیما نشستیم ..باورتون نمیشه آرامش عجیبی داشتم ...انگار روی ابرها بودم ... و قلبم مطمئن از این که پاک پاکم ... درست مثل لحظه ای که متولد شدم...دیگه مسیر زندگیم عوض شد ...حالا یک زندگی جدیدی رو شروع می کنم ...
همون جا به خودم گفتم : "تولدت مبارک "

سیده محترم میرهاشمی
دانشگاه فردوسی مشهد
 
زماني كه تبليغات ثبت نام عمره دانشجويي را ديدم با توجه به اينكه ترم آخر تحصيلي ام بود تصميم گرفتم براي اولين و آخرين بار ثبت نام كنم و شانسم را امتحان نمايم. با خوشحالي تمام آمدم منزل و از خواهرم خواستم او نيز براي ثبت نام اقدام كند. چند روز بعد نتايج قرعه كشي را روي برد كانون اعلام كردند‏، با بي‌قراري تمام رفتم جلو يك دفعه اسم خودم را ديدم جيغ كشيدم و از فرط خوشحالي پريدم توي بغل دوستم گفتم اسمم در آمده گفت كجاست ببينم! رفت جلو و گفت اي بابا تو كه ذخيره دهمي. انگار يك ظرف آب جوش روي سرم ريختند دوباره نگاه كردم ديدم بله كاملا درسته! ولي اسم خواهرم جزو ليست اصلي ها بود، هم خوشحال براي خواهرم هم ناراحت براي خودم، حال عجيبي داشتم روزها مي گذشت و من همچنان منتظر. جلسات مختلف شوراي هماهنگي عمره دانشجويي جهت آمادگي زائرين عمره شروع شده بود و خواهرم من را با اصرار همراه خود مي برد و مي گفت شايد اسمت در بيايد. من با بي ميلي مي‌رفتم و اصلا اميدي نداشتم تا اينكه براي انجام مناسك عمره از طرف شوراي هماهنگي عمره دانشجويي به سالن شهيد بهشتي دعوت شديم، لحظاتي كه به صورت نمادين دور كعبه طواف مي كرديم با دل‌شكستگي عجيبي به خدا مي‌گفتم خدايا يعني لياقت من همين طواف نمادين است!؟ نااميدي تمام روحم را فرا گرفته بود روزها گذشت، دو هفته مانده بود به تاريخ پرواز آقاي مهندس كاشفي (مدير اجرايي شوراي هماهنگي عمره دانشجويي خراسان رضوي و شمالي) فرمودند امشب اسامي تعدادي از ذخيره ها روي سايت اعلام مي شود. بي تاب رسيدن شب بودم سراغ سايت رفتم اسم من نيز جزو اسامي بود خيلي خوشحال بودم ولي هنوز باورم نشده بود يك چند روزي درگير گرفتن گذرنامه‌ام بودم تا اينكه توانستم بالاخره به دست آقاي كاشفي برسانم. تقريبا تمام كارهاي اداري اش تمام شده بود و من منتظر و همراه خواهرم مهياي اين سفر معنوي مي شديم. با هم براي خريد لباس احرام و وسايل مورد نياز مي رفتيم و واكسن را هم زديم. يك روز مانده به حركت جلسه‌اي گذاشتند تا كارت‌هاي هتل را به زائرين بدهند. توي جلسه و صداي آقاي باستان (مدير كاروان) خانم فلاني، خانم فلاني،... تمام اسامي خوانده شد غير اسم من! به سراغ آقاي باستان رفتم و گفتم پس كارت من چي شد؟   
آقاي باستان گفتند كه گذر چند نفر هنوز ويزا نشده و به دست من نرسيده از جمله شما كه إن‌شاءالله تا فردا مي‌رسد. حال غريبي داشتم. نه خوشحال نه ناراحت. آمديم منزل. يك ساك براي هر دو مان بستيم. اشك مي‌ريختم واز خواهرم مي‌خواستم اگر من نيامدم دفعه دوم كه محرم شدي با لباس من عمره را به جا بياور. بالاخره زمان رفتن فرا رسيد. روز جمعه 16/4/85 بود و هنوز اميد به اينكه شايد گذر من بيايد. لحظه رفتن خواهرم وخداحافظي مسافري جامانده . دستانم را دور گردنش حلقه زده بودم. اشك مي‌ريختم. تمام اقوام براي خداحافظي آمده بودند. حالم غير قابل توصيف بود. خدا تا مرزش من را پيش برده بود. بعد گفته بود: ايست. بي‌لياقت‌ها حق ورود ندارند!
براي بدرقه خواهرم رفته بوديم و مثل ابر بهار گريه مي‌كرديم. خواهرم پس از مراسم بدرقه كه توسط شوراي هماهنگي عمره برگزار شده بود جهت رفتن به فرودگاه سوار اتوبوس‌هاي عمره دانشجويي شد. دستش را از پنجره اتوبوس گرفته بودم ومي‌‌گفتم: با لباس‌هايم محرم شوي وطواف كني. يادت نرود. توي دلم مي‌گفتم: خدايا من كه پيش تو بي‌آبرو بودم چرا ديگه پيش بنده‌هايت من را بي‌آبروكردي؟ خانمي آمد كنارم وگفت: دخترم چرا اين‌قدر گريه مي‌كني؟ سفر به اين خوبي داره مي‌ره. گفتم: خانم من جا موندم. گفت: دخترم مگه الكيِ‌؟ بايد اسم مي‌نوشتي، گذر داشته باشي. گفتم: مشكلم گذره. من همه كارها را كردم ولي گذرم ويزا نشده. لب‌هاشوآورد كنار گوشم و آهسته گفت: دخترم خدا مي‌خواسته بيشتر صداش كني. انگار آتشفشان عجيبي درونم فوارن كرد. مسافرها رفتند ومن جا ماندم. خواهرم لحظات آخر سفارش كرده بود‌آقاي كاشفي را رها نمي‌كني. حتماً فردا پيگير باشي. صبح شنبه رفتم سراغ آقاي كاشفي. اين كارمند خدا هر كاري از دستش بر مي‌آمد انجام مي‌داد. مرتب با تهران در تماس بود. ظهر شد و خبري نشد. آقاي كاشفي از من خواست برم خونه ولي دلم آرام نمي‌گرفت. خودم را اميد مي‌دادم كه نه مي‌ياد. حتماً گذرم مي‌ياد. حس مي‌كردم هنوز خدا از من يادش نرفته. ساعت 4 بعدازظهر برگشتم خونه بي‌خبر و دست خالي. تا صداي زنگ تلفن مي‌آمد مي‌گفتم: خودشه،‌ آقاي كاشفيِ، گذرم آماده شده.
صبح يكشنبه مامانم آش پشت پاي خواهرم را درست كرده بود. گفتيم جهت تشكر از زحمات آقاي كاشفي مقداري آش براي ايشان ببريم. به همراه پدرم رفتيم نهاد. تا ظرف آش را گذاشتم روي ميز آقاي كاشفي اين مرد بزرگ با چهره مهربانش به من نگاه كرد و گفت: خانم ميرهاشمي گذرتان رسيد. آماده باشيدكه شب ساعت 23:30 با يك پرواز سعودي برويد.
خدايا باورم نمي‌شد. من هم قبول شدم. خداي مهربون من با تمام گناهاني كه داشتم باز هم عنايت كردي من را دعوت نمودي. دل توي دلم نبود. ساعت 21:30 خودم را به فرودگاه رساندم. آقاي كاشفي قبل از من آنجا بود. بليطم را داد و من را به يك مدير كاروان ديگر سپرد. استرس داشتم. تنها بين اين همه غريبه،‌ رفتن به يك كشور ديگر. خدايا چه حكمتي بود توي اين مدل رفتن؟ دوباره حرف آن خانم مهربان يادم آمد (دخترم خدا مي‌خواسته بيشتر صداش كني). از اعماق دلم خدا را صدا كردم. خدايا خودت كمكم كن. بالاخره سوار هواپيما شدم. خوشحال و بي‌قرار. درها بسته شد؛ اما بليط من شماره صندلي نداشت و من در راهرو هواپيما سرگردان ايستاده بودم. از مهماندار خواستم كمكم كند. 3 تا از مهماندارها بسيج شدند تا يك صندلي خالي پيدا كنند اما در يك هواپيماي دو طبقه دريغ از نيم صندلي. هواي هواپيما خفه شده بود و از ساعت پرواز گذشته بود. مردم اعتراض مي‌كردند: مگر اينجا اتوبوس است كه مسافر اضافه سوار كرده‌ايد؟ پياده‌اش كنيد تا هواپيما راه بيافتد. در درونم فرياد مي‌كشيدم: خدايا نه،‌ خدايا نه، من را تا اينجا آورده‌اي،‌ برنگردان.
ناگهان صدايي پشت تريبون شنيده شد: من خلبان هواپيما هستم. پس از خيرمقدم متأسفانه هواپيما دچار نقص فني است و پرواز با تأخير انجام مي‌شود. با شنيدن صداي خلبان مردم آرام شدند. بالاخره بعد از 3 ساعت تأخير هواپيما حركت كرد. نفسي آرام كشيدم و از اعماق دلم گفتم:‌ خدايا خيلي دوستت دارم.
 
 
 
 
 


 

    

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
  • آدرس های صفحه وب و نشانی های پست الکترونیک به طور خودکار به لینک تبدیل می شوند
  • خطوط و پاراگراف ها به طور خودکار تجزیه می شوند.

اطلاعات بیشتر درباره گزینه های قالب بندی

پنج + = پانزده
پاسخ این سوال ریاضی را بصورت عدد وارد كنيد نه حروف. به عنوان مثال در پاسخ "دو + چهار =؟" وارد کنید "6".

 

 

 

 

 

 

صفحه اصلي  |   نقشه سايت  |  آرشيو و جستجوي سايت  |  ورود كاربران  |  عضويت درسايت  |  تكريم ارباب رجوع  |  تلفن ها  |  درباره ما ...  |  ارتباط با مدير  |  ارتباط با ما 

 

 

Google


جستجو در سایتجستجو در اینترنت

 

کلیه حقوق این سایت متعلق به معاونت فرهنگي و اجتماعي دانشگاه فردوسی مشهد بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است

 

Copyright © 2011 Sahba Software Group