آثار برگزیده جشنواره فرهنگی و ادبی " پس از باران " - بخش سفرنامه نویسی

 
 
  ارسال شده توسط برفرازی در 27 بهمن ماه 1388

 

آثار برگزیده جشنواره فرهنگی و ادبی " پس از باران " - بخش سفرنامه نویسی

 

برگزیدگان سفرنامه نویسی
1 - سمانه افخمی -دانشگاه فردوسی مشهد
2 - مطهره زمین پیما - دانشگاه گیلان
3 - آزاده آذرمهر - دانشگاه فردوسی مشهد
 
 
 
گزیده ای از سفرنامه
از من تا او
آزاده آذر مهر
دانشگاه فردوسی مشهد
 
این دومین بار بود كه اسمم رو براي شركت در عمره مي‌نوشتم 4 سال پيش بهانه‌ي مامان و بابا رو داشتم كه به حج نرفتند ولي حالا دو ساله كه از عمره‌ي آنها مي‌گذرد مسؤول ثبت‌نام هر بار مي‌پرسد شما قبلا به حج رفتيد؟ و من هر بار با تعجب مي گفتم نه. قرعه كشي مدام به تعويق مي‌افتاد هر روز استرس بچه‌هابيشتر مي‌شد و هر روز بيشتر غرق خيالات شيرينم مي‌شدم و آرزو مي‌كردم كاش حقيقت پيدا كنه! من به مراسم قرعه كشي نرفتم در اتاق ماندم و مشغول دعا و راز و نياز شدم چه نذر و نيازي كه نكردم مدام به مامان التماس دعا مي‌گفتم. به امسال فكر مي‌كردم سال آخر دانشگاه با احساس شديد تنهايي، پوچي و نا اميدي دست به گريبان بودم خودمم نمي‌دونستم چم شده. دقيقاً از اولين روز دانشگاه شروع شد. هيچ وقت به اين بي‌‌انگيزگي نبودم تا اينكه به لطف امام رضا (ع) درگير يك نمايشگاه دفاع مقدس شدم دوباره زنده شدم انگار شهدا تلنگري به من زده باشند دوست نداشتم آن روزها تمام بشن فكر كردم ديگه از فكراي قبليم راحت شدم اما اشتباه مي‌كردم تشنه تر شدم بيشتر مي‌سوختم اصلا سر در نمي آوردم چه سري در ميان است. همه متوجه حالتهاي عجيب من شدند دختر با نشاطي كه روحيه‌اش مثال زدني بود حالا مثل يك گل پژمرده و خشك شده و توي مرداب افكارش داشت خفه مي‌شد حج تنها اميدم بود به خدا گفتم من به اين سفر محتاجم، توي اين دنيا ديگه چيزي نيست كه به خاطرش خوشحال يا ناراحت بشم، من از زندگي سيرم به خدا گفتم براي تو كه كاري نداره اگه بخواي مي توني منو پيش خودت بياري يعني پيش خونه‌ي خودت. دعاي قنوتم، توسلم به ائمه اللهم ارزقني حج بيتك الحرام في عامي هذا بود به خدا گفتم شده به اندازه‌ي بوييدن گل سرخ كه نه به اندازه‌ي مورچه‌اي كه از گل سرخ و بويش هيچي نمي‌فهمه تو رو لمس كنم...
 
 
...داشتيم داخل صحن مي‌شديم، تپش قلبها بيشتر مي‌شد، چشامو بسته بودم، مي‌خواستم اولين چيزي كه از مسجدالنبي مي‌بينم، گنبد خضراء باشه. اما وقتي وارد شديم از گنبد خضراء خبري نبود انگار فقط از طريق گنبد پيامبر رو حس مي‌كردم، بي احساس شده بودم، حسابي تو پرم خورده بود. داشتن اذان مي‌گفتن ولي روحاني كاروان ما را جمع كرد و با خيال راحت در مورد اولين ملاقات صحبت كرد! واقعاً برام جاي سؤال داشت؛ با خودم فكر مي‌كردم چرا با گفتن اذان، ما نماز نرفتيم يعني حرفاي روحاني كاروان مهمتره؟ شايد با اونا نماز نمي‌خونيم ولي صداي امام جماعت هم نمي اومد... روحاني كاروان مي‌گفت: شما انتخاب شدين، اينجا جاييه كه ... خيلي ها گريه مي‌كردن ولي من فقط حسرت مي‌خوردم و هر كاري مي‌كردم گريم نيومد اعصابم بهم ريخته بود ياد حرف يكي از دوستان حج رفته افتادم كه مي گفت اگه اونجا گريه‌ات نگرفت غصه نخور، يه جايي اون حالو بهت مي‌دن ولي معلوم نيست کجا.
 
...من محو بقيع بودم نمي‌دانستم چه بايد بكنم؛ گريه كنم، داد بكشم يا سكوت كنم. گاهي فاجعه آنقدر عظيمه كه باور كردنش سخته؛ فاجعه بقيع همين طور بود آزارم مي‌داد دلم مي‌خواست فراموشش كنم. گريه كردن در نظر مسخره مي آمد، كاش آنقدر شجاع بودم كه حق امامانم را از اين شرطه‌ها مي‌گرفتم ... گاهي به اين حرفام خندم مي‌‌گيره؛ امام من به من محتاج نيست، به گريه‌ي من براي مظلوميتش نيازي نداره، اگه قرار بود امام با نداشتن مقبره و بارگاه خوار و ذليل بشه كه امام نبود زيبايي و شكوه امام بودنش به حكومت او در قلبهاست، به ولايتي كه برانفاس داره. هر وقت توانستي درونت را آنچنان بپرواني كه هر لحظه آمادگي فدا شدن در راه امامت را داشته باشي، آنوقت ديگر امامت نزد تو مظلوم نيست كه مظلوم نبوده و محروميت تو از امامت، ظلميست كه خود در حق خويشتن روا مي‌داري. پس بايد پشت بقيع گريه كرد، اما نه به خاطر نداشتن بارگاه و مقبره و چراغ بلكه به خاطر جهل اطرافيان امام، بلكه به خاطر جهل و ناآگاهي ما به امام زمانمان. فكر مي ‌كني چرا از امام زمانمان جدا افتاديم؟ آقا نمي‌خواد بياد يا خدا نمي‌خواد آقا بياد؟ آقا امام زمان (عج) هر روز و هر شب جگرش خونه، او هنوز داغ دار سيلي زهراست، خدا هم خير بنده ها شو مي‌خواد، اين وسط فقط شيعه‌هاي تنبلند كه هنوز به اندازه‌اي نرسيدند كه امامشو نو ياري بدهند....
كبوتراي بقيع خاكستريند، دور گردن همشون طوق سبزرنگيه، اونا با بقيه كبوترا فرق مي كنن حتي با كبوتراي حرم امام رضا (ع) مدام به طرف هم مي رن و پراكنده مي‌شن، كبوتراي بقيع اصلاً ناز ندارن مثل خود بقيع فروتند؛ لازم نيست بپري تا دستت به آسمون بقيع برسه، توي بقيع، تو بيشتر از هميشه به آسمون نزديكي!... هنگامه غروب، مي‌شه در نسيم خنك اونجا پروا زكرد، اين نسيم شكرانه سوگواري بقيعه. شبهاي مدينه منو ياد علي و فاطمه مياندازه؛نمي‌دونم چرا فكر مي‌كنم هنوز صداي اين دو مي آيد كه در شبهاي مدينه به مناجات با خدا مي‌پرداختند؛ علي در نخلستان و زهرا در خانه. مردم مدينه هر شب شاهد نورافشاني خانه‌ي زهرا بودند، اين نماز زهراست كه افتخار مدينه است... حال، پيامبر رفته و علي و زهرا به درب خانه‌هاي انصار ميروند و ياري مي‌جويند؛ اما كسي نيست كه آنها را ياري كند. چه زود شيريني حضور پيامبر تمام شد؛ تا پيامبر بود زهرا عزت داشت؛ تا پيامبر بود جواب سلام علي را مي‌دادند. مردم مدينه! چه زود فراموش كرديد و تن به اين خفت داديد و اين داغ زهراست كه مدينه را تا ابد غمگين مي‌سازد، مگر مي‌شود خاكي زهرا را در آغوش بگيرد و ناله نزند...
 
...نماز صبح آماده مي‌شدم. صبح‌هاي مسجدالنبي را دوست دارم، خيلي شيرينه، منو تازه مي‌كنه. چه ساعت 3:45 كه براي رفتن به نماز مي اومديم پايين، تو لاوي هتل، چه بعداون مسير رفتن ما به مسجدالنبي از كنار بقيع مي‌گذشت و حتي پنجره اتاقم رو به بقيع باز مي شد. چه وسعتي داري بقيع! امان از غربتت! اگه يه شب از بالاي مدينه به شهر نگاه كني، همه جا روشن و زيباست؛ ساختموناي بلند، شهر نگاه كني، همه جا روشن و زيباست؛ ساختموناي بلند، هتلاي شيك، پاساژ و بازارهاي شلوغ و رنگارنگ حتي مساجد نوراني؛ ولي يه نقطه، توجه تو جلب مي كنه، يه زمين خيلي گنده، وسط وسطه مدينه، تاريك تاريكه. اگه كسي بقيعو نشناسه بعيده از خودش نپرسه اونجا كجاست؟ چرا اين طوريه؟ چرا فقط اينجا تاريكه؟ داغ دل من كه نه، داغ دل ما از بقيع تمومي نداره. من هميشه به زهرا مي‌گفتم ما كه اين قدر دلگير بقيعيم، ببين پيامبر چي مي‌كشهىى چرا داغ دل پيامبر درست بايد روبروش باشه، پيامبر چه زجري مي‌كشه كه هر روز نظاره گر غربت بقيعه!... هر روز زهرا جلوي پنجره مي‌نشست و به بقيع خيره مي‌شد و اشكش جاري بود.
 
...هر روز صبح، مي‌شد با پيامبر تازه شد؛ هر چه غربت شبهاي مدينه منو اندوهگين مي‌كرد با اذان صبح مدينه شادي عجيبي در قلبم متولد مي‌شد. وقتي در سكوت كوچه هاي اطراف حرم براي نماز صبح مي‌رفتيم، مي‌خواستم چشمانم را ببندم و تصور كنم كه سالها پيش در چنين لحظاتي فاطمه (س) به همراه حسنين به مسجد مي آمدند و براي نماز آماده مي‌شدند، آن روزها با شنيدن صداي خنده و شادي حسن و حسين، فاطمه خود را خوشبخت تر از هميشه مي‌دانست. نماز به اقامه رسول الله، به اقامه پدر و ... حسن (ع) بر پشت پيامبر رفت و پيامبر سجده را طولاني نمود تا حسن ازين بازي لذت كافي ببرد و برخيزد .... در روضه بين خانه حضرت زهرا (س) و پيامبر (ص) فاصله اي نبود. البته اگه مسجد اون زمان را با همان وسعت تصور كرد يك در براي پيامبر و يك در براي علي (ع) همه اعتراض كردند چرا فقط در خانه علي به داخل مسجد باز شود و پيامبر فرمود: اين دستور خداست. توي روضه هيچي ديده نمي شه، لااقل براي ما خانوما. اول كه وارد روضه مي‌شي غير از دراي مشبكي و منبر و ستونها. خانه پرده زده‌اي توجه تو جلب مي كنه بعداً فهميدم اونجا خونه زهرا و عليست. قبلاً اجازه مي دادند آنجا بروي اما حالا نه. اين دفعه كه وارد روضه شدم فقط دو ركعت نماز خوندم و چون نمي‌شد بنشينم به ستون تكيه دادم؛ يه چشمم به سمت خانه زهرا بود و يه چشمم به قبر پيامبر. شنيده بودم حضرت زهرا روزاي آخر دست به كمر راه مي‌رفتند حتي وقتي به كنار قبر پدر مي اومدند. دوباره به آن پرده سفيد رنگ و سپس به قبر پيامبر نگاه كردم، كمتر از چند ثانيه و كمتر از ده قدم راه نبود؛ مگه با مادرمان چگونه رفتار كردند كه اين چند قدم را نيز دست به كمر مي آمدند و حالا قاتلان دختر پيامبر در كنار پدرش و چه بسا در كنار او به خاك سپرده شدند... اون روز ديگه توانايي خواندن نماز و دست و پا زدن در موج جمعيت روضه رو نداشتم، مي خواستم يك ذره حضور پيامبر رو احساس كنم، مي خواستم چند لحظه هم كه شده بوي فاطمه رو لمس كنم، مي‌خواستم ببينم آنچه را تا آن روز نديده بودم.
 
...روحانی کاروان در بلندي پاي كوه ايستاد و گفت – با همان لهجه آذري شيرين – خواهراي من! اينجا كه مي بينيد يكي از كوه هاي احد چون اينها يه سلسله جبالند و آن شكاف جايي است كه وقتي پيامبر در جنگ احد زخمي شد به كمك حضرت علي در اينجا مخفي گشتند. اين شكاف بعد از اين همه سال هنوز بوي خوش پيامبر رو مي ده. بچه‌ها يكي يكي بالا رفتند و چون نزديك شكاف باريك مي شد؛ ما صف كشيده بوديم و طبق معمول من جزء آخرين نفرات بودم. هر كي بر مي گشت انگار چشماش گشادتر مي شد و به ديگري مي گفت: عجب بويي داشت.
 
...بعضی مساجد را پياده بازديد كرديم. مثل مسجد الاجابه همان مسجدي كه پيامبر دعاي باران كردند و باران آمد. يعني دعاي پيامبر مستاجب شد. براي همين بهش مي گن مسجدالاجابه. اسم ديگه‌اي هم داره مسجد مباهله همون جايي كه در نبرد احتجاج بين پيامبر و يهوديان كار به آنجا كشيد كه هر گروهي عزيزترين افراد خانواده‌اش را بياورد و همه با هم گروه ديگر را نفرين كنند. از آنجايي كه حق با پيامبر بود قبول كردند روز بعد پيامبر به همراه فاطمه و علي و حسن و حسين به اين مكان آمدند هنوز دعا را شروع نكرده بودند كه همه نشانه‌هاي غضب خدا را مشاهده كردند و يهوديان تسليم شده و توافق كردند جزيه بدهند. با اينكه اين همه جنبه تاريخي داره ولي اصلا باز سازي نشده و برعكس تبديل به يك خرابه گشته.
 
... مدیر کاروان گفت: امشب يك اذان شيعي مي شنويم با شهادتين بر ولادت امام علي (ع) با صلوات‌هاي بلند و همراه عجل فرجهم. يك نخلستان بزرگ بود كه سالها قبل شيخ حمري از شيعيان آنجا موسس مسجدي در اين ناحيه بوده و الان پسرش امام جماعت مسجد، بهش مي گفتند مسجد شيعيان آدم و ياد نخلستانهايي مي‌اندازه كه امام علي در اونجا با خدا راز و نياز مي‌كرد، با چاه درد و دل مي كرد ول ي هر چه گشتم چاهي نبود چه آبي روان بود و چه حوضي دشات واقعا با صفا بود – باعث تعجب بود توي مدينه همچين جاي سرسبزي وجود داشته باشه – پاتوق ايرانيها شده بود. اصلا احساس غربت نمي كردم. از ما با شربت و خرماي اعلا پذيرايي كردند. با امينه داخل نخلستان شديم. ياد فيلم فرستاده افتادم اونجاييه كه سليمان در نخلستان بصره مي گفت: اينجا حس غريبي دارم، نمي دونم چه حسي است؟! بانوي بصره به گريه افتادو گفت: چگونه شميم عطر حسين را اينجا نيافتي، اينجا سجده‌گاه علي در سركوبي غائله جمل بود.
بوي امام علي مي آمد به آخر نخلستان رسيديدم موقع اذان شد. تو صف نماز جماعت درست حال و هواي نماز جماعت هاي ايرانو داشتيم همه صفها مهر داشت . موقع اشهد ان محمدا رسول الله با تمام وجودم صلوات فرستادم و همه خوشحال بوديم. نماز اين دفعه قنوت داشت و بعد از نماز همه با هم دست داديم و تقبل الله گفتيم. در كنار شيعه‌هاي سيه چرده ان جا چاي خورديم باورتون نمي شه كه شيعه‌هاي مدينه چه قدر با هم صميميند و به همان اندازه فقير. حتما وضعيت سختي داشتند خداوند به آنها اجرا فراوان عنايت كند. با همه اينها مسجد شيعيان برام شيرين بود و اين شيريني زود تمام شد.
 
...مکان بعدی مساجد فتح يا خندق در شمال غربي مدينه بود در دامنه كوه سلع مساجدي به نامهاي فتح، علي بن ابيطالب فاطمه سلمان، ابوبكر و عمر وجود دارد. كه البته در نگاه اول بيشتر از همه مسجد ابوبكر به چشم مي خورد يه مسجد خيلي بزرگ و سفيد تقريبا تمام عرض كوه را فرا گرفته در حالي كه مسجد فتح مثلاً مهمترين مسجد اين ناحيه به شمار مي رود و دقيقاً تبديل به يك خرابه گشتهً اولا كه يه عالمه پله مي خورد تا به بالا برسي و سپس يه اتاق دو در سه و بدون سقف جلوت سبز مي شه حالا تو اون نگي جا و شلوغ بازار اگه تونستي جايي پيدا كن نماز بخونيپشت اين كوه مسير حفر خندق در جنگ احزاب بوده در جريان اين جنگ حضرت رسول نمازهاي خود را در اين مكان اقامه مي كرده، بعدها هم شده مسجد و چون پيامبر براي پيروزي سپاه اسلام دعا كرده و مستجاب شده، يعني سپاه اسلام پيروز شده بهش مسجد فتحت مي گن كه متاسفانه الان به اين حال و روز افتاده.
 
...به در ورودی بقيع كه رسیدم بسته بود بچه هاي كاروان رو مي ديدم كه گريه كنان بيرون مي آمدند به در خروجي رفتم سيل جمعيت را بيرون مي كردند. دو تا پليس دم در گذاشته بودند كه نذارن وارد بشن و يكي شونم چوب به دست، بقيه رو بيرون مي كرد... نه باورم نمي شه من به وداع بقيع نرسيدم مگه مي شه از مدينه رفت و با بقيع خداحافظي نكرد... در حالي كه سرخ شده بودم و نفس نفس مي زدم التماس مي كردم كه تو رو خدا بذارين برم. به دروغ گفتن كيفمو جا گذاشتم... هر چه لابه كردم نشد كه نشد مثل يخ وا شدم و همون جا نشستم، حسرت، نا اميدي، پشيموني به خاطر يك سرويس جواهرات لعنتي! روبروي بقيع نشستم به ديوار تكيه دادم، ديگه آروم شده بودم، بقيع به من نگاه مي كرد و من خجالت مي‌كشيدم به بقيع نگاه كنم. هيچي نداشتم كه بگم. از خودم عصباني بودم، خشم و بغض من يكي شده بود. اون روز غمگين‌ترين غروب عمرمو تجربه كردم....
 
...هیچ گنبد و گلدسته‌اي ديده نمي شد، خيلي عجيب بودى بايد از داخل صفا و مروه رد مي‌شديم. از مروه وارد شديم و تا اواسط صفا پيش رفتيم به ما گفتند پايين را نگاه كنيد و تا نگفتيم سرتان را بالا نياوريد. سرها پايين بود، نفسها حبس! به حضور تو مي آيم اي پادشاه عالم! به حضور تو و چه عجيب است حسي كه در سينه دارم، مشتاق ديدارم بگو! يك لحظه را هم مي‌دهم؟! بر منظر چشمان خود آيا نگاهم مي دهي؟!!
تا پيچيدم و داخل يه دالان كوچك شديم از بين ستونها و آدمها منظره اي ديدم كه در شگفت ماندم... وقتي جلويي‌هام به سجده افتادند فهميدم چي ديدم، به پاس اين عظيمت من نيز سجده كردم. چه شكوهي در وجه تو بود اي كعبه! چه نگاهي نافذ داري كه مرا از فرش به عرش بردي؟! تو چه داري كه مرا مبهوت خود مي كني؟ مي بري و مي گذري و مي گذري، نه يك قطره اشك كه سيل اشك براي تحقق اين شكوه كم است! چه كنم كه جلوه‌ات قدرت گريه را از من ربوده، برايت همچون زنان مصري، نه از انگشتم كه از وجودم برديم تا بداني كه از زليخايت ندارم!!!...
 
...خيلي عرق كرده بودم حتي حرارت نفسهامو مي فهميدم. همه سجده رفتند و بعد از الله اكبر بلند شدند من ديرتر از بقيه به سجده دوم رفتم، منظره‌اي ديدم كه هنوز در شگفتم، همه دور تا دور كعبه به سجده بودند، شكوه كعبه مرا مسحور خود كرده بود، ناگهان نسيم خنكي وزيدن گرفت، با تمام وجوم لذت بردم اين يك نسيم معمولي نبود كه توي اون هواي گرم بياد و بره، خدا خدا مي كردم تموم نشه! با خودم مي گفتم شايد اين لحظه همون لحظه شيرينيه كه بايد قسمتم مي شد! در پوست خودم نمي‌گنجيدم، احساس مي‌كردم خدا داره جواب سلاممو ميده و ملائكه نوازشم مي كنند. آخ كه حاضرم همه چيزمو بدم و يك بار ديگه آن نسيم رو درك كنم نماز تمام شد و من در حسرت آن نسیم.
 
...فرداي آن روز طواف ديگري انجام داده و نشستم، خدايا باورم نمي شه دو روز ديگه از اينجا مي رم، چه طوري مي تونم بدون تو بدون ديدن حضور و شكوه تو ادامه بدم... من به كعبه عادت كردم، به مهموني در خانه تو زن اردني مي گفت: من چند بار ماه رمضان آمده ام از همه وقت خلوتتره كاش منم يه بار ماه رمضون اينجا باشم... يه سري به طبقه دوم زدم همه انگار كنار بالكون ايستاده و منظره كعبه را تماشا مي كردند هر چه به ظهر نزديكتر مي شي ديدن كعبه سختر تره، ولي با تمام اينا من طواف ظهر را دوست داشتم چون خلوت تره اون موقع كعبه بكرتره همه آرومترند حتي وقتي به سنگهاي كعبه دست مي زني در اون گرماي وحشت ناك احساس شيريني رو تجربه مي كني مثل نبض خدا! كاش آغوشم به اندازه كعبه باز مي شد تا تمام آن را يك دفعه در آغوش مي گرفتم و آنوقت نفس مي كشيدم تا نفسهايم با نفسهايش يكي شود. اين سنگها، سنگهاي معمولي نيستند، هر سنگي لياقت اين را ندارد كه ملت براي هميشه به دورش بچرخند... من اين چرخيدنو دوست دارم، من خدايي رو دوست دارم كه مدام دورش بگردم كه مدام به سويش حركت كنم؛ نايستم اگر ايستادم دوباره برگردم و از اول حركت كنم. خداي من هميشه مي‌خواد ناز كنه! به خاطر همينه كه خيلي ناز، اتفاقا همه نازارو جمع مي كنه تا بگه هيچكدومتون به اندازه من ناز نداريد، تا بگه اگه منو مي خواي بايد بشكني بايد دست نياز به سوي من دراز كني! فكر نكني همون اول جوابتو مي دم فكر نكني چون آوردمت اينجا و مهموني پس مجبورم راحت جوابتو بدم، نه! حالا حالاها بايد نازمو بكشي، اتفاقا تو يكي از همه بيشتر! اون موقع كه تازه مي فهمي اصلاً ناز كردن بلد نيستي، اصلا براي سروري خلق نشدي، تو بنده آفريده شدي و بايد بندگي بياموزي! بايد بلد باشي چه طوري ناز مولات بكشي، اون موقع كه با تمام وجود احساس لذت و خوشبختي مي كني چون اين، همون چيزيه كه هميشه دنبالش بود...!!
 
...لحظه رفتن نمي توانستم از كعبه دل بكنم، چشم در چشم كعبه، با او راز و نياز مي كردم، واقعاً باورم نمي شه مي خواهم برگدم اين حالت موقعي دست مي‌ده كه صاحب خونه خيلي تحويلت بگيره، خدايا تو خيلي تحويلم گرفتي، اميدوارم جبران كنم! حالا من مونده بودم و اين دلتنگي، من بودم و اين وابستگي، من بودم و جاي خالي کعبه.
 
...چند ماه گذشت هنوزم باورم نمي شه حج رفتم مثل يك خواب بود! اوايل كه بهم مي گفتند حاج خانوم! خنده‌ام مي‌گرفتی، مي‌گفتم يعني اين قدر پير شدم! ولي حالا مي گم كاش قبل از دوران پيري‌ام، ده بار ديگم حاج خانوم بشم! قبلنا وقتي تصوير كعبه و مسجدالنبي رو توي تلويزين يا تابلويي به ديوار مي ديدم، سريع رد مي شدم، اما الان هر با ركه نگاهم به كعبه و حرم پيغمبر مي افته ناخوآگاه ماتم مي بره هنوزم از خودم مي پرسم يعني من اينجا بودم؟!!
 
 
سمانه افخمی
 دانشگاه فردوسی مشهد
 
سرزمین خورشید - دانشگاه فردوسی مشهد                                             شنبه 6/5/1386- 13 رجب
 
شور و هیجان عجیبی در درونم فوران می کرد ، اشتیاقی توام با نگرانی، شوق رفتن به سرزمین وحی، به قدمگاه فرشتگان مقرب خداوند ، جایگاه طلوع اسلام و شهرپیامبر و.... اما نمی دانستم ریشه نگرانی ام از کجاست نگران بودن از این که آیاتمام این لحظات یک خواب است ،اگر خواب است می خواهم مثل اصحاب کهف تا ابد در این خواب بمانم و یا اینکه در میان این همه جمعیت عاشق ، من ، تنها من نتوانم با معرفت زیارت کنم و بدون هیچ گونه توشه برگردم و .... محوطه دانشکده الهیات مملو از جمعیت زائران همراه خانواده هایشان بود هر کسی به دنبال خودش چمدانی را حمل می کرد و کشیده شدن چرخهای چمدانها روی زمین صدای ناهنجاری را ایجاد می کرد . ساعت 8 صبح مارا به داخل آمفی تئاتر بردند گفته بودند یک مراسم خیلی مختصر وداع است وقتی مراسم تمام شد هر دو کاروانی که عازم بودند از قبل هر کدام به سه اتوبوس تقسیم شده بودند به ترتیب از سالن خارج می شد و به هر کدام از زائران قرآن ، سجاده هدیه می دادند . بوی اسپند تمام فضا را پر کرده بود لحظه ، لحظه بدرقه بود . تمامی دست اندر کارانی که کارهای ما را نظم بخشیده بودند و در واقع در پشت صحنه خدمت می کردند به ما التماس دعا می گفتند . در محوطه دانشکده خانواده ها از زائران خود خداحافظی می کردند لحظه زیبایی بود ثانیه هایش خیلی ارزشمند بودند . من نیز با خانواده ام خداحافظی کردم با مادرم که این سفر را مدیون او هستم و تنها دعای خیر او بود که اکنون من در اینجا حاضرم . سوار اتوبوس شماره 3 شدم وقتی اتوبوس ها حرکت کردند سیل جمعیت همراه اتوبوس حرکت می کرد : برای سلامتی زائران خانه خدا صلوات .
و باز هم نگاه . نگاه هایی که در آنها وسعت عشق را می توان فهمید نگاه هایی که از ما التماس دعا می خواستند خودم را مثل قاصدکی احساس کردم که همیشه در میان دستانم می گرفتم و آرزوهایم را به او می گفتم و بعد آن را به آسمان می فرستادم تا آنها را به خداوند بگوید .
مشهدمقدس - فرودگاه هاشمی نژاد
هوا گرم است و از چهره ها مشخص است که گرما و انتظار همه را کلافه کرده است . بالاخره ما را به داخل سالن هدایت کردند . در هنگام ورود به سالن درقسمت ورودی حجاج ، مسئولین ستاد ما را بدرقه کردند و یکی از روحانیون به تک تک زائران دستمال سبز رنگی را که روی آن نوشته شده بوده ( السلام علیک یا صدیقه الکبری ) هدیه می کرد و به همه می گفتند این دستمالها برای آن است که اشک چشمهایتان را پاک کنید . وقتی که وارد سالن فرودگاه شدیم بعد از انجام کارهای بازرسی ساکها و مهر زدن کارت واکسن و فرستادن ساکها به قسمت بار هواپیما ، همگی با یک ساک دستی و به همراه داشتن گذرنامه ها و بلیت هواپیما منتظر پرواز شدیم . ساعت پرواز 11:45 بود اما پرواز به تاخیر افتاد تمامی بچه ها روی صندلی ها نشسته بودند و هر کسی برای خودش دوستی پیدا کرده بود و با هم صحبت می کردند ، عده ای دور هم جمع شده بودند و از ماجرای در آمدن اسمشان در قرعه کشی صحبت می کردند بعضی ها هم با تلفن های همراه . یا در حال فرستادن پیام کوتاه بودند . کاروانی که من در آن بودم فکر می کنم اکثرا شهرستانی بودند حتی دوستانی که من با آنها آشنا شده بودم از سبزوار و بیرجند بودند ولی همان آغاز سفر همه با هم خیلی صمیمی بودیم . بعد از خواندن نماز ظهر ساعت نزدیک 1 بود که مارا به سمت هواپیما هدایت کردند استرس زیادی داشتم مخصوصا برای کسی که اولین بار بود سوار هواپیمامی شد. پله های هواپیما را یکی پس از دیگری طی کردم و با کمک مهمان دار صندلی خود را پیدا کردم و در جای خود قرار گرفتم . همهمه زیادی بود تا اینکه با پخش شدن صدای خلبان سکوت در فضا حاکم گردید و با تذکرات اولیه و بستن کمر بندها ساعت 1:15 هواپیما پرواز کرد و به سمت آسمان اوج گرفت من هم می خواستم اوج بگیرم نه با هواپیما بلکه با روحم با قلبم می خواستم پرواز حقیقی را تجربه کنم . خدایا از تو می خواهم روحم را پرواز دهی چه بسا افرادی که در خانه های خود هستند اما هر روز به طواف عشق می روند ، هر روز به تو لبیک می گویند ، هر روز با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم آب زمزم می نوشند با تحمل سختی ها و مشکلات سعی صفا و مروه می روند و ....
جده - فرودگاه جده
ساعت 4:30 بعد از ظهر به وقت ایران و ساعت 3:50 به وقت عربستان سعودی ( نیم ساعت از ایران عقب تر ) در خاک کشور عربستان ، شهر جده فرود آمدیم . هنگام خروج از هواپیما از داخل راهرویی که جلوی در خروجی هواپیما قرار گرفته بود و به سالن فرودگاه راه می یافت عبور کردیم . مردی نظامی سیه چرده ما را به داخل سالن راهنمایی می کرد در آن وقت روز تنها دو کاروان ما بود و به قول معروف جمع جمع دانشجویی بود . سالنی با نیمکت های سنگی به رنگهای سفید ، سیاه وآبی . همه نشستیم کمی دور تر چهار اتاقک قهوه ای رنگ بود که در آنها یک یا دو مامور کارهای مربوط به گمرک را انجام میدادند و کارتهای بطاقه را از ما تحویل می گرفتند بعد از انجام کارهای گمرکی و گرفتن ساکهایمان به بیرون سالن رفتیم هوا بسیار بسیار گرم بود با اینکه در بالای سرمان ، در محوطه فرودگاه چترهای سفید رنگ بزرگی قرار داشتند و مانع تابش خورشید می شدند اما باز هم گرما و آن هوای دم کرده و شرجی عرق را بر سر و روی ما جاری کرده بود . انگار در حمام بخار آب قرار گرفته بودم و در آن لحظه تنها چیزی که همه به آن نیاز شدیدی داشتند آب یخ بود باز هم تنها ما بودیم که در محوطه حرکت می کردیم و صدای قیژ قیژ چمدانها در فضای فرودگاه می پیچید . به همراه مدیر کاروان به سمت اتوبوسهایی که در بیرون از محوطه توقف کرده بودند رفتیم و هر کس بر اساس شماره ای که در ایران به او داده شده بود سوار اتوبوس می شد من اتوبوس شماره 3 بودم راننده اتوبوس مردی لاغر اندام بود که به زبان عربی صحبت می کرد و به محض ورود ما به اتوبوس به هر کدام از ما اشاره می کرد که از داخل جعبه ای که در جلوی اتوبوس بود یک بطری آب برداریم تمام بچه ها مثل من این آب را با تمام وجود نوشیدند . معاون کاروان در اتوبوس ما بود اتوبوس که فرودگاه جده را ترک کرد ساعت 5:50 بود در بین راه عده ای بچه ها خواب بودند بعضی ها هم از همان آغاز حرکت قرآن می خواندند چند نفر دیگر هم دانه های تسبیح بین انگشتانشان می لغزید و عده ای هم مثل من در خلوت خودشان تنها چشم به جاده ها دوخته بودند . مسیری که حتی یک درخت هم نداشت اما سبز بود که به هر دل سیاهی نوید سبز شدن را می داد و دوباره روییدن و برگ درآوردن.صدای قرآن که در اتوبوس پخش می شد به قلب و جانم آرامش می داد و احساس می کردم بهتر می توانم آیات قرآن را بفهمم . چه معانی زیبا و با شکوهی و چقدر من از این معانی دور بودم . کاروانهایی که از جده به سمت مدینه حرکت می کنند در محلی به نام ساسکو توقف می کنند اما اتوبوس های ما جایی دیگر توقف کردند هوا کم کم تاریک می شد و آسمان آبی تیره شده بود وقتی از اتوبوس های خنک پیاده شدیم دوباره همان گرما بود گویی تنها آسمان تاریک شده بود ولی خورشید همچنان گرمای خود را به زمین می تاباند . همگی در آن مکان وضو گرفتیم و در نماز خانه ای که جای پنجره داشت اما خالی از پنجره بود با زمین پوشیده از موکت نماز خواندیم . در اینجا کاروانهای دیگری هم بودند ایرانی و غیر ایرانی و بعد برای صرف شام به رستوران الغالیه که در همان جا بود رفتیم . رستوران مملوء ار جمعیت بود. بعد از شام ساعت 8 شب اتوبوس راه خود را در پیش گرفت لحظه ها زیبا بودند و سرشار از امید به وصل ، سکوت برفضای اتوبوس حاکم بود و تاریکی در بیرون .اتوبوس راهها را می شکافت و جلو می رفت . به خواب اجازه ورود نمی دادم می خواستم در این لحظات خودم باشم و خدای خودم . می خواستم نخوابم تا شهر سپید پوش مدینه ، گلدسته های سفید و بلند حرم را ببینم. در میان این جمع خواب جایی نداشت همه عاشق و مشتاق رسیدن به معشوق بودند .
مدینه - شهر پیامبر عشق وایمان
ساعت 10:50 شب است ثانیه ها و لحظه های هجران به سر رسیده و لحظه وصال نزدیک است بچه هایی که خواب بودند الان بیدار شده بودند .چشم ها منتظر ، ضربان قلبها تندتند می زد . اکنون وارد شهر مقدس مدینه شدیم . بادلی سرشار از عشق و محبت و شور و اشتیاق زیارت . وای خدای من آیا این خواب نیست من کجا و شهر مدینه کجا از فاصله ای دور گلدسته ها ی بلند و سفید حرم نمایان بودند دیده ها بود که گریان بود. اینجا همان سرزمین پاک و مقدسی است که در کوچه ها و جای جای آن پیامبر اسلام و نزدیک ترین افراد به پیامبر همچون حضرت علی ( ع ) و حضرت فاطمه ( س) و سایر ائمه و بهترین یاران آنها قدم گذاشته اند . اینجا محل رفت و آمد فرشتگان مقرب الهی است . مکان جبرئیل که آیه ، آیه قرآن عظیم را بر قلب پاک پیامبر نازل می کرد هنوز فضای اینجا نفس های آنها را در دل دارد . این بوی خوش آنهاست که جانها را مست و زنده می کند آسمان اینجا هنوز جای چشمان پیامبر و اهل بیت را در خود دارد . مدینه گنجینه تاریخ ناب اسلام است . آسمان اینجا شبها گرفته است و روزها بسیار سوزان ، می دانم چرا ؟ آسمان تنها شاهدی است که می داند چه ستم ها و رنجهایی بر پیامبر و اهل بیتش رفته است . کم کم گلدسته های حرم از تیررس نگاهها خارج شدند و اتوبوس به سمت هتل جوهره العاصمه حرکت را ادامه داد . با رسیدن به جلوی در هتل همه از اتوبوس پیاده شدیم و بعد از برداشتن ساکها وارد هتل شدیم مدیر هتل و سایر افرادی که در آنجا خدمت می کردند با چهره های خندان و مهربان به ما خوش آمد گویی می گفتند . خستگی در نگاه تمام بچه هاخوانده می شد یکی خود من که به زحمت چشمهایم را باز نگه داشته بودم بعد از صحبت های مدیر هتل و دریافت کلیدهای اتاقها همگی به سمت آسانسورها رفتیم و هرآساسنور با جمعیتی بیشتر از ظرفیت نرمال به زحمت بالا می رفت . هتل 14 طبقه بود تمیز و زیبا . اتاق ها 3 تخته بودند که در هر اتاق حمام و تلویزیون و یخچال وسایر لوازم ضروری بود . هم اتاقی های خوبی داشتم بعد از یک استراحت 3 ساعته طبق گفته های مدیر کاروان ساعت 2:30 تمام بچه ها برای زیارت در لابی هتل جمع شده بودند به همراه مدیر ، معاون و روحانی کاروان با یک تابلوی مثلثی شکل که روی آن نوشته شده بود ( عمره دانشجویی 86 و نام مدیر کاروان ) برای نشان و علامت کاروان ، همگی از هتل خارج شدیم فاصله هتل تا حرم خیلی کم بود و این برای تمام بچه ها خوشایند بود . هتل هایی بزرگ دورتادور حرم را فرا گرفته بودند و اکثرا شبیه به هم و امکان گم کردن خیلی زیاد بود به همین دلیل در حین حرکت مدیر کاروان برای ما مسیر راه را توضیح می داد . در آن وقت شب جمعیت های اندکی در رفت و آمد بودند در جلوی باب 15 همگی ایستادیم و روحانی کاروان اذن دخول را خواند تمام زمین و حتی حرم یک دست سفید بود ضربان قلبم شدت گرفت خودم را در برابر یک رحمت عظیم احساس کردم رسول رحمت ، رسول عشق و ایمان ؛ حبیب خدا و آن یتیم نظر کرده . گامها کوتاه و آرام بود و با دلهایی خاضع اما پر از درد و غصه به سمت قبه الخضراء حرکت کردیم چقدر زیبا . تمام زیبایی های دنیا در اینجا خلاصه می شد. گنبدی سبز که در میان پوششی سفید گل کرده است . روبروی گنبد ایستادیم و روحانی زیارت رسول الله را خواند . چه لحظه آرامش بخش و لطیفی، سحرگاه ، بودن در اینجا چه لذت شیرینی دارد واقعا اشک ریختن و خیس شدن گونه ها تسکینی است بر درد های دل های خسته . دلهای خسته از زندگی دنیوی زندگی های مملو از دروغ ، ریا و نیرنگ و هوس ها و زشتی ها گویی در این جا انسان خالی می شود و تمام وجودش تصفیه می گردد . در همین احوال بودم که متوجه چیز نرمی در کنار پایم شدم وقتی به کنار پایم نگاه کردم گربه زرد رنگی را دیدم که خودش را به پایم چسبانده بود او را از خودم دور ساختم لابه لای بچه ها راه می رفت . هنوز به اذان صبح خیلی مانده بود به سمت بین الحرمین رفتیم فاصله ای از حرم پیامبر تا قبرستان بقیع در آن موقع شب درب قبرستان بقیع بسته بود گروه روبروی قبرستان ایستادیم و روحانی زیارت ائمه بقیع را خواند صدای اذان در فضای حرم پیچید جمعیت به سوی حرم سرازیر می شد این اذان نماز شب بود برای خواندن نماز همگی به همراه معینه کاروان که همسر روحانی کاروان بود از باب علی ابن ابیطالب وارد حرم شدیم تا چشم کار می کرد ستونهایی پهن و سفید قرار داشت شنیده بودم تعداد آنها حدود 3000 تا می باشد و این ستونها با یک نظم خاصی در ردیف هم قرار گرفته بودند . دورن حرم بسیار روشن و سرد بود و در مسیر حرکت کلمنهای آب قرار داشت که روی آن به زبان عربی نوشته شده بود آب زمزم و لیوانهای یک بار مصرفی که روی هم چیده شده بودند در کنار هر کلمن قرار داشت سراسر کف حرم با قالی هایی که با فاصله اندک از هم قرار داشتند مفروش بود . درب های ورودی شامل باب های زیادی از جمله باب علی ابن ابیطالب ، باب عثمان ، باب عمر ، باب النساء و ..... بسیار بزرگ و به رنگ طلایی بودند و در کنار هر درب دو زن که به آنها شرطه می گفتند ایستاده بودند زنهایی که تنها چشمان آنها دیده می شد . و کسانی را که وارد حرم میشدند بازررسی میکردند و مواظب بودند کسی تلفن همراه ویا دوربین با خود داخل نبرد . در شهر مدینه وهابی ها خیلی زیاد بودند و از جمله چیزهایی که با آنها مخالف اند همین عکس گرفتن و بوسیدن ضریح و دربهای حرم مطهر ، گذاشتن مهر و سنگ برای نماز خواندن و قرار دادن قرآن مجید روی زمین و فرش ، ترک مسجد موقع شروع نماز جماعت ، عبور از مقابل نمازگزاران و استفاده از مفاتیح الجنان و خواندن دعای توسل و زیارت عاشورا با صدای بلند است . پایین تمام ستونها یک برآمدگی وجود داشت که روی آنها قرآن قرار داشت . ساعت 4:30 اذان صبح را گفتند که با یک وقفه نیم ساعته برای جمع شدن همه، نماز جماعت برپا شد و صفوف منظم نمازگزاران شکل گرفت و امام جماعت قبل از تکبیر با جملاتی مثل استووا ،سوو صفوفکم واعتدلونمازگزاران را دعوت به نظم و مستقیم بودن صفوف نماز می کرد . با گفتن والضالین تمام سنی ها آمین گفتند حمد وسوره که خوانده می شد سکوت زیبایی حاکم شده بود در این بین گاه گاه صدای گریه اطفال این سکوت رامی شکست. امام جماعت ذکر بعد از رکوع را طولانی قرائت کرد ( سمع الله لمن حمده ربنا ولک الحمد حمداٌ طیبا کثیراٌ مبارکاٌ فیه ملاء السموات و ملاء ماشئت من شیء بعد ) در حالی که ما فقط می گوییم سمع الله لمن حمد به همین خاطر عده زیادی از زائران ایرانی در اینجا به طولانی بودن آن توجه ندارند و به سجده می رفتند و موجب ناهماهنگی در نماز می شد . نماز جماعت همبستگی مسلمانان و شکوه و عظمت این همبستگی را به خوبی نمایان می سازد که همه افراد و نژاد ها سفید و سیاه و زرد همه و همه در کنار هم نمازمیخوانند و این جاست که اتحاد و برادری در اسلام به خوبی خودرا نشان می دهد . نماز خیلی طولانی بود بعد از نمازصبح موذن با جمله ( الصلاه علی المیت یرحمکم الله ) اعلام نماز میت کرد . من و دوستانم مشغول خواندن قرا ن شدیم وبعد ازیک ساعت از حرم خارج شدیم و به سمت هتل رفتیم.
روضه منوره قطعه ای از بهشت                                                                      یکشنبه 7/5/1386- 14 رجب                                          
قرار بر این بود که کمی استراحت کنیم وساعت 9 همه در لابی هتل جمع شویم وبه حرم برویم . تمام بچه ها جمع بودند . به همراه کاروان برای زیارت روضه منوره به سوی حرم رفتیم این بار از باب عثمان وارد شدیم همرا ه معینه کاروان به سمت قسمت اصلی مسجد رفتیم این قسمت برای بانوان از ساعت 9تا 11 و از 1تا 3 باز است . در محوطه ای که چتر های سفید بربالای آن کشیده شده بود نشستیم و در روبرویمان گنبد سبز قرار داشت . جمعیت زیادی آمده بودند وبرای نظم بیشترجمعیت را به گروههای ایرانی و مالزی و کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و... تقسیم کرده بودند . معینه کاروان از فرصت استفاده کرد واز مسجد پیامبر برایمان میگفت اولین اقدام پیامبر پس از ورود به مدینه بنای این مسجد بود حدود تقریبی مساحت آن35*30 متر بود که با 10 ستون از درخت خرما ساخته شد ودر سال هفتم هجری پس از فتح خیبر به دست مبارک رسول خدا توسعه یافت سقف مسجد بر ستون هایی قرار داشت که از تنه نخل خرما بود وعلاوه بر نگهداری سقف مورد استفاده رسول خدا واصحاب آن حضرت بود در قسمت اصلی مسجد رنگ این ستون ها با سایر ستون های حرم متفاوت است که یکی از این ستون ها اسطوانه الحرس بود که امیر المومنین درکنار این ستون می ایستاد واز رسول خدا محافظت می کرد ستون بعدی اسطوانه السریر بود نام محلی که رسول خدا ایام اعتکاف را در آنجا به سر می برد وبرای آن حضرت برگ هایی از درخت خرما پهن می شد تا استراحت کنند ستون دیگر اسطوانه الوفود بود که محل ملاقات پیامبر با سران قبایل بود ستون دیگر اسطوانه التوبه بود که یاد آور توبه ابولبابه یکی از اصحاب رسول خدا می باشد خدا توبه واقعی او را پذیرفت وبا دست مبارک رسول خدا ریسمان از گردن او گشوده شد . ستون دیگر اسطوانه المهاجرین ویا القرعه ویا عایشه نام دارد در کنار این ستون مهاجرین اجتماع می کردند وبا هم سخن می گفتند . اسطوانه مخلقه ستونی است که عطریات مسجد را درآن ستون قرار می دادند . اسطوانه التهجد محل خواندن نماز شب پیامبر بود ودر دیوار شمالی ضریح قرار دارد . اسطوانه الحنانه، رسول خدا درآغاز بر تنه درخت خرماتکیه می کرد وخطبه می خواند چون منبر ساختند از این درخت ناله ای جدا شد به همین دلیل آن را حنانه نامیدند. قسمتی از مسجد النبی روضه منوره نام دارد این قسمت باغی از باغهای بهشت معرفی شده ونماز درآن فضیلت زیادی دارد . روضه منوره بین منبر ومحراب پیامبر قرا دارد .فشار جمعیت مارابه داخل مسجد برد جمعیت یکدیگر را هل می دادند تا به ستون هابرسند وبتوانند نماز بخوانند . در قسمت اصلی مسجد قبر پیامبر اسلام (ص) وخانه حضرت فاطمه (س) قرار داشت که با شبکه های سبز رنگ تا سقف پوشیده شده بود باورم نمی شد در کنار قبر پیامبر هستم همان کسی که خداوند اورا حبیب خود خوانده است جای جای این مکان بوی پیامبر را میدهد صدای پیامبر شنیده می شود سیل اشک بود که از چشم ها جاری می شد . بعد از زیارت روضه منوره نماز ظهر را خواندیم واز حرم خارج شدیم . سیل خروشان جمعیت به سمت بیرون حرم حرکت میکرد جمعیتی که تمام سفید می زد خورشید مستقیم می تابید وزمین داغ بود همه به سرعت از این وضعیت به سمت خانه هایشان می رفتند مسیر حرم تا هتل از کنار بازار می گذشت مغازه هایی که پایین هتل ها قرار داشتند اکثرا طلا فروشی بود وزائرانی که داخل مغازه ها بودند با فروشنده ها سر تخفیف قیمت چانه می زدند .
قبرستان بقیع - غربت ستاره ها                                                                                                  همان روز
سلام بر تو ای بانوی آب و آیینه سلام به تو ای مادر حسنین سلام به تو ای همسر علی (ع)
احساس می کردم اینجا حقوق زنان نادیده گرفته می شود مثل کم بودن ساعات زیارت در روضه منوره وبقیع . ساعت 3 تا5 بعد از ظهر در اصلی قبرستان بقیع باز می شود وتنها مردان اجازه دارند به داخل قبرستان بروند علاوه بر این آنها اجازه دارند بعد از نماز صبح نیز به زیارت بروند . در فاصله ای نزدیک به پله هایی که از دو جانب روبه روی هم ، مشرف می شدند به قبرستان بقیع مردی با صدای بلند می گفت : گندم ، گندم . عده ای برای نذر گندم می خریدند . پلاستیک گندم را در دستم مشت کردم نه از گندم های اینجا این گندم ها سفارشی بودند سفارش امام رضا (ع ) . می خواستم حالا که قسمتم شده سلام کسی را که همه به غریب الغربا او را می شناسند به مادرش فاطمه زهرا وسایر ائمه بقیع برسانم اما وقتی در آن آفتاب سوزان پله ها را یکی بعد از دیگری طی کردم وبه قسمت بالا ونزدیک شبکه های سبز رنگ بقیع رسیدم تمام وجودم لرزید . خدایا اینجا کجاست ؟ آیا همین ویرانه بقیع است ؟ اینجا چقدر غریب وتنهاست اینجا کسی جرات اشک ریختن ندارد این زمین این خاک بوی عشق می دهد بوی بدن های پاک بهترین بنده های خداوند ، یا امام رضا تو غریب نیستی اینجا غریب است غربت در این فضا احساس می شود در کنار قبر تو کسانی هستند که برای تو خالصانه خدمت می کنند کسانی که تو را دوست دارند برایت احترام قائلند برای مرقد مطهرت بارگاه همان گنبد طلایی را ساختند اما اینجا حتی قبرها سایبان ندارند می دانم شب ها اینجا میزبان مهدی صاحب زمان (عج) است میدانم تک سواری هست که بر غریبی اینجا اشک می ریزد وهر سحرگاه در بقیع بر غربت ستاره ها ناله و فغان سر می دهد ومی گوید : می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم . همه روبه روی قبور چهار اما ایستادیم وروحانی زیارت ائمه بقیع را خواند اما چون صدای گریه بچه ها بلند شد یکی از شرطه ها روحانی را از آنجا برد . خودم را به کنار شبکه های بقیع رساندم سطح خاک بقیع مملو از کبوتر های زیبایی بود که گاه دسته دسته پرواز می کردند و گاه روی زمین می نشستند وگندم می خوردند تکه سنگ هایی که در زمین تانیمه فرو رفته بودند جای قبرها رانشان می داد وتا چشم کار میکرد این پاره سنگ ها به چشم می خورد . دراینجا قبور مطهر ورفیع اما حسن مجتبی (ع ) اما زین العابدین (ع ) امام محمد باقر (ع) اما جعفر صادق (ع ) وفاطمه بنت اسد ، عباس عموی ییامبر قرار دارد که دیواری سنگی به شکل نیم دایره آن رامشخص می سازد ونیز قبور دختران پیامبر زینب ، ام الکلثوم ، رقیه وهمسران پیامبر جریریه ، سوده ، عایشه ، حلمه ، ام سلمه و زینب و جعفر طیار وعقیل بن ابی طالب وابراهیم فرزند پیامبر واسماعیل و حلیمه سعدیه دایه پیامبر وشهدای احد وعمه های پیامبر صفیه وعاتکه ونیز قبر ام البنین مادر حضرت ابوالفضل (ع) قرار دارد اما اینجا نبود نشان زقبر مخفی زهرا .
مسجد غمامه - استجابت دعا برای باران                                                  دوشنبه   8/5/1386- 15 رجب
امروز من تازه متولد شدم این بار نه در مشهد بلکه در مدینه می دانم که در صندوقچه خاطراتم نوزدهمین بهار زندگی ام پر رنگ تر و شیرین تر از بقیه سال ها ثبت خواهد شد. بعداز نماز صبح هنوز آسمان نیمه روشن بود و تک وتوکی ستاره به چشم می خورد رو به بقیع نشستیم و روحانی زیارت جامعه کبیره را خواندو بعد روضه خوانی عجب صفایی داشت به تمام بچه ها حال معنوی خاصی دست داده بود، سپیده دم روبه بقیع و اشک ریختن بر غریبی ائمه بقیع. وقتی که پرده سیاه شب برچیده شد شرطه ها تک تک کاروان ها یی را که گروهی روضه خوانی می کردند ازآن محوطه بیرون می کردند . بعد از صبحانه به صورت دسته جمعی پیاده به سمت مسجد غمامه راه افتادیم . روحانی کاروان می گفت که میدان وسیعی که این مسجد وچند مسجد دیگر در آنجا بودندبه نام خلفای نخست ، مناخه نام داشته و محل برگزاری نمازهای عید قربان و فطر بوده است پیامبر در این مکان نماز باران را اقامه کردند پس دعای پیامبر برای باران مستجاب شد و باران بارید و این مسجد غمامه ( ابر) نامگذاری شد . در نزدیکی مسجد غمامه مسجد امام علی (ع)قرار داشت محل اقامه نماز عید توسط امام علی (ع)
احد - سرزمین رشادت ها و جان فشانی ها                                                سه شنبه 9/5/1386 -16 رجب
پیامبر (ص)فرمودند : هر کس مرا زیارت کند و عمویم حمزه را زیارت نکند بر من جفا کرده است .
امروز صبح مثل روزهای قبل بعد از زیارت بقیع از جلوی در هتل سوار اتوبوس شدیم برنامه زیارت دوره امروزرفتن به زیارتگاهها و مساجد اطراف مدینه بود اولین مقصد کوه احد بوداز دورادور تک کوهی قرمز رنگ و استوارکه طول آن از شرق به غرب تقریبا هفت کیتومتر بود به ما چشم دو خته بود کوه احد در شمال شرقی مدینه واقع شده است و تا مسجد النبی حدود 6 کیتومتر فاصله دارد این سرزمین یاد آور خاطرات جنگ احد دومین نبرد مسلمین با کفار قریش و فداکاری های مسلمانان در راه اسلام است در این مکان مقدس خون های پاکی ریخته شده و مردان بزرگی همچون حمزه سید الشهداعموی پیامبر حامی و وفادار به برادر زاده پهلوان اسلام و مصعب پرچمدار سپاه اسلام به شهادت رسیدند . در جنگ احد 23 نفر از کفار کشته و 70نفر از مسلمین شهید شدنداحد با ما سخن می گوید سخن از رشادتها و جان فشانی ها . قبر حمزه وسایرشهدای احد در دامنه کوه واقع است و مساجد العسکرو ثنایا رسول الله در احد قرار دارد . همگی به بالای تپه ای کم ارتفاع رفتیم و روحانی زیارت حمزه و شهدای احد را خواند .
مسجد ذوقبلتین - قبله عشق یکی باشد و بس                                                                                            همان روز
اتوبوس های زیادی بودند و همه شبیه به هم به همین دلیل مدیر کاروان به ما توصیه کرد محل پارک اتوبوس را به خاطر بسپاریم . بعد همگی رو به مسجد بزرگ و سفید رنگی ایستادیم روحانی با بلند گویی که در دست داشت برایمان در مورد ماجرای مسجدگفت : این مسجد در غرب مدینه واقع است . پیامبر اکرم در مکه و بعد از هجرت از مکه به مدینه رو به بیت المقدس نماز می خواندند . نماز سوی بیت المقدس موجب طعن یهودیان و آزردگی پیامبر شد تا این که در روز 15 رجب المرجب سال دوم هجرت برای تسلیت به زنی از بنی سلمه که به تازگی فرزند خود را از دست داده بود راهی محل زندگی قبیله بنی سلمه شد هنگام نماز ظهر پس از سپری شدن دو رکعت طی آیاتی به پیامبر امرشد تا به سمت کعبه بایستد .
مساجد هفت گانه ( سبعه) - از علی آموز اخلاص عمل                                                                           همان روز
ضربتی را که علی در جنگ خندق بر دشمن زد از عبادت جن و انس ثوابش بیشتر است .
کم کم گرمای هوا شروع می شد . جای بعدی که رفتیم منطقه ای بود که مساجد سبعه درآنجا قرار داشت . مکانی در دامنه کوه سلع در شمال غربی مدینه این کوه مشرف بر خندقی بود که در جنگ احزاب ( خندق)حفر گردید و مانعی برای نفوذ دشمنان . روی این کوه که اکنون تپه ای بیش نبود مسجد فتح واقع بود که پشت کوه مسیر حفر خندق بوده است و چون بربالای کوه واقع بوده محل خوبی برای نظارت موقعیت دشمن بوده است و پیامبر در آنجا مستقر بودندو نمازهای خود را در آنجا می خواندند کمی پایین تر مسجد سلمان فارسی کسی که پیشنهاد حفر خندق را داده بود قرار داشت . این مساجد بسیار کوچک بودند و خیلی به آنها رسیدگی نمی شد کف مساجد با سجاده های مخملی رنگ و رو رفته ای مفروش بود بعد از خواندن نماز تحیت به کنار اتوبوس هارفتیم در این منطقه مسجد امام علی (ع)قرار دارد که ماحتی آن را ندیدم و مسجد حضرت فاطمه (س) در قسمت پایین و لب خیابان که در آن را با بلوک مسدود کرده بودند . در حالیکه مسجد ابو بکر و عمر بسیار زیبا و نوساخته بودند. در اینجا دست فروش ها انواع و اقسام اجناس را می فروختند .
مسجد قبا                                                                                                                                      همان روز
همانا مسجدی که از اولین روز برمبنای تقوا پایه گذاری شده است . شایسته تر است که تو در آن به نماز بایستی .
آخرین محلی که توقف کردیم مسجد قبا بود . باز هم مسجدی بزرگ و سفید رنگ که در زیر نور خورشید تلالو خاصی داشت . همه دوربین هایمان را به معاون کاروان دادیم و برای زیارت و نماز تحیت به داخل مسجد رفتیم . مسجد خلوت بود وداخل آن ازسایر مساجدی که دیده بودم تمیزتر بود این جا جایی بوده که پیامبر بارها به اینجا می آمده و نماز می خوانده است و دو رکعت نماز درآن پاداش یک عمره دارد . در 12 ربیع الاول پیامبر قبل از ورود به یثرب در این مکان منتظر ورود امام علی (ع) بودند و این انتظار 15 روز طول کشید در این مدت پیامبر دراین روستا اقدام به ساخت مسجد نمودند . تا این که امام علی به همرا ه خانواده پیامبر و سایر زنان مسلمان وارد قبا شدند . بعد از زیارت راهی هتل شدیم در مسیر قبا به مدینه مسجد الماه قرار داشت که در حین حرکت آن را دیدیم .
                                                                                                                                             چهارشنبه10/5/1386- 16 رجب
امروز بعدازظهر قرار است به مسجد ابوذز برویم از هتل که بیرون آمدیم بچه ها به سمت اتوبوس ها رفتند که مدیر کاروان خنده کنان به بچه ها گفت این اتوبوس ها برای شمانیست باید پیاده برویم . چند نفری منصرف شدند و به هتل برگشتند بعد راه افتادیم . خیابان ها ، مغازه ها و آدم ها . تمام مردان دشداشه های سفید و بلند برتن داشتند و زنان چادرهای مشکی و پوشیه زده . دست فروش هایی که انواع تسبیح و انگشتر و... می فروختند . بعد ازچند چهار راه به مسجد ابوذر رسیدیم یک مسجد کوچک که درب آن تنها برای نماز باز می شود واز نماز عصر هم ساعتی گذشته بود خادم مسجد چون جمعیت مارادید در را باز کرد . تنها ما بودیم . بعد به سمت مسجد مباهله ( الاجابه ) رفتیم وقتی رسیدیم هوا تاریک شده بودو صدای اذان ازگلدسته مسجد پخش میشد . داخل مسجد جانبود و پرشده بود بیرون منتظر شدیم تا نماز مغرب را بخواننند دراین فاصله روحانی برایمان درباره مسجد سخن گفت: این جا پیامبر به همرا امام علی و حضرت فاطمه و حسنین به مباهله با علمای نصارای نجران پرداختندکه طی آن مباهله علمای مسیحی با دیدن پیامبرو همراهانش از مباهله منصرف شدند و پذیرفتند که جزیه بپردازند.
                                                                                                                                            پنج شنبه 11/5/86   - 16 رجب
برنامه صبح تابعداز ظهر دست خودمان بود رفتن به زیارت بقیع و روضه منوره و ...... مسیر رفت و آمد از هتل به حرم و از حرم تا هتل و تمام قسمت های حرم برای همه آشناو روشن گشته بود امروز بعد از ظهر به مسجد شیعیان رفتیم در بین راه مسجد ، مشربه ام ابراهیم را دیدیم اما درب آن را بسته بودند ماریه همسرپیامبردر مشربه که در منطقه عالیه یا عوالی مدینه قرار داشت زندگی می کرد و ابراهیم فرزند رسول الله را در انجا به دنیا آمورد به همین دلیل به آن مشربه ام ابراهیم می گفتند در اینجا قبر نجمه خاتون مادر حضرت رضا ( ع )قرار دارد . مسجد شیعیان باغ بسیار بزرگی بود که دورتادور آن دیوار کشیده شده بود محوطه باغ پوشیده از درختان نخل خرما بود . راهی از بین درختان عبور می کرد و به مسجد منتهی می شد جوهای آب از بین درختان عبور می کرد در این مسجد احساس سبک بالی می کردم حس شیعه علی بودن . از مغازه هایی که داخل محوطه بودند خرید کردیم اذان مغرب در فضای مسجد پخش شد و نام زیبای امام علی ( ع ) تمام وجودم را لرزاند و حس افتخار و غرور کردم به وجود داشتن چنین مولا و مقتدایی که هنوز بعد از قرنها از آوردن نام آن شیر بیشه حق ابا دارند . داخل مسجد جمعیت زیادی بود نماز برپا شد هر سجده کننده ای پیشانی بر مهر می نهاد درست مثل مسجدهای خودمان بدون هیچ ترس و توهینی . بر در و دیوار مسجد نام امام علی (ع)و سایر ائمه نوشته شده بود وقتی از مسجد بیرون آمدیم محوطه باغ تاریک بود و مهتابی هایی هم که آنجا بود مدام روشن و خاموش می شدند . تمام جلسات عمره که در هتل برگزار می شد با نظر خواهی از بچه ها ساعت 10 شب انجام میشد وقتی که حرم پیغمبر بسته می شد . اما امشب به خاطر برگزاری مراسم دعای کمیل که از سوی بعثه و کادر هتل تدارک دیده شده بود جلسه منتفی شد .
جمعه 12/5/86 – 17 رجب
دعای کمیل دیشب خیلی عالی بود هیچگاه فکر نمی کردم دعای کمیل را در جوار قبر پیامبر زمزمه کنم آن هم با صحبت های خوب و جذاب آقای نقویان . امروز قرار است کاروان را بار دیگر به مسجد قبا ببرند به خاطر فضیلت زیاد این مسجد . بعثه یک اتوبوس در اختیار کاروان گذاشته بود برای همین کار . شب به همراه مدیر و معاون و روحانی کاروان دسته جمعی به یکی از بازارهای مدینه به نام بازار مول برای خرید سوغات رفتیم .
وداع                                                                                                               شنبه   13/5/1386- 20 رجب
لحظه ها به سرعت سپری شدند و عمر سفر همچون نسیم گذشت چقدر به این شهر ، این حرم و این دلتنگی خو کرده بودم می دانم همه امروز چقدر دلتنگند . زیارت آخر است . آخرین سحرگاه مدینه آخرین زیارت بقیع ، آخرین زیارت روضه ، آخرین نگاههای ملتمسانه به قبه الخضراء و درخواست شفاعت از کسی که مرا به خانه خویش دعموت نمود . می دانم بی جواب نمی گذارد . هیچ کس دست خالی بر نگشته حتی گنهکار ترین افراد . ناهار ظهر را که خوردیم مشغول مرتب کردن اتاق و دم دست گذاشتن وسایلمان شدیم . ساکهای بزرگ را شب قبل برده بودند . لباسهای احرامم را از ساک بیرون آوردم سفید وپاک . آنها را با علاقه و اشتیاق تمام بر تن کردم وقتی وارد لابی هتل شدم تمام بچه ها سپید پوش بودند عین فرشته ها . چادر و لباس و کفش و جوراب سفید . لحظه زیبایی بود همه یک شکل و یک دل بودیم همه در دل غمی داشتیم غم دوری از مدینه . روضه سوزناکی را خواندند روضه وداع با مدینه حال عجیبی به تمام بچه دست داده بود اشکهایی بود که خالصانه سرازیر می شد . بعد از روضه مدیر هتل و سایر خادمان هتل به ردیف ایستاده بودند و باز هم بوی اسپند بوی بدرقه همه آنها مارا به هنگام خروج از هتل بدرقه می کردند و التماس دعا می گفتند و می گفتند سلام مارا به امام رضا برسانید . سوار اتوبوس ها شدیم همه بچه ها پرده اتوبوس ها را کنار زده بودند و با چشمانی اشک آلود به گلدسته ها و گنبد خضراء نگاه می کردند . خداحافظ ای شهر رسول خدا ، خداحافظ ای غروب غم انگیز بقیع ، خداحافظ ای کمیل مدینه، ای دلتنگی های شهر غریب
(( تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است ))
همان روز
 دیگر شهر مدینه دیده نمی شد . سکوت بر فضا حاکم بود هرکسی در حال خودش بود . وداع ، فراق ، گریه ، دلشکستگی ،میقات . نماز احرام . محرم شدن . تلبیه . همه غسل احرام کرده ایم و لباس سفید پوشیده ایم حرکت می کنیم به سمت مسجد شجره برای محرم شدن . مسجد شجره میقات ماست که از مدینه راهی بیت الله هستیم راهی خانه خداهمان کسی که دعوتمان کرد . چه مهمانی عظیمی است این مهمانی و چه میزبان مهربان و رحمانی است این خدا . مسلماٌ هر کس که به مهمانی شخص بزرگی می رود بهترین لباس را می پوشد و سعی می کند طوری رفتار کند که مورد پسند میزبان باشد . ما هم ابتدا برای ورود به مهمانی خداوند به میقات می رویم . بدن را از آلودگی پاک می کنیم پاک ترین و حلال ترین لباس را می پوشیم و منتظریم برای گرفتن اذن دخول . بعد از 20 دقیقه به مسجد شجره رسیدیم مسجد بزرگ ، زیبا و سفید رنگی که در بیرون و در داخل محوطه مسجد نخل های سر به فلک کشیده خرما قد برافراشته بودند . قبل از محرم شدن به همراه کاروان به مسجدی رفتیم که در همان نزدیکی بود و تابلویی بود که روی آن نوشته شده بود ( ابیار علی = چاه های علی) در آن مسجد چاهی بود که توسط امام علی (ع)حفر گشته بود و اکنون با سرد کردن آب چاه نوشیدن از آن را برای زائران مهیا کرده اند . جای جای این سرزمین با تو سخن می گویند برخودم می بالم که قدم بر روی زمینی گذاشتم که پیامبرم ، امام شیعیان ، ملائکه و ائمه اطهار آنجا قدم گذاشته اند . دوباره به مسجد شجره برگشتیم در داخل مسجد نماز احرام را خواندیم خیلی شلوغ بود تا چشم کار می کرد پیر و جوان همه سفید پوش آنجا نشسته بودند همه یکی هستند عاری ازهر گونه تفاوت مقام و نژاد و طبقات همه بنده ایم همه مهمان خداوند چرا که در نزد خداوند همه یکسانند و آنچه باعث تفاوت می شود میزان تقواست . باید قبل از نماز مغرب محرم می شدیم همه در محطه حیاط مسجد گرد هم نشستیم و آماده برای گفتن ذکر تلبیه . روحانی کاروان بلند می گفت و ما هم تکرار می کردیم : محرم می شوم به نیت عمره مفرده برای رضای خداوند بر من واجب . بعد به دعوت خداوند همان کسی که لبیک اول را داد و ما را به اینجا پرواز داد لبیک گفتیم :
(( لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و نعمه لک والملک لا شریک لک لبیک ))
بله خدای من بله من آمدم پاسخم گوی جوابم را بده . چندین بار تلبیه گفتیم حالا همگی محرم شده بودیم محرم شدن یعنی ترک دنیا و تعلقات آن . پشت پا زدن به همه چیز که تا الان جسم و روح ما را اسیر خودشان کرده بودند و حرام شدن همه چیز غیر خدا . به آینه نگاه نکنیم برای ترک غرور و خودخواهی ، نباید موی از بدن جدا کنیم ، ناخن کوتاه نکنیم ، گردی صورت را نپوشانیم تنها چیزی که خیلی برای همه سخت بود این بود که بلافاصله بعد از محرم شدن تمام بچه ها بدنشان به خارش افتاد این هم یکی از وسوسه های شیطان است . اینجا و در حال محرم بودن شیطان جایی ندارد لیکن می خواهد بوی خوش زندگی مادی را به یاد انسان بیاورد لذات مادی را در دل زنده کند . نماز مغرب و عشاء را خواندیم و بعد زیر سقف آسمان تیره لبیک گویان به راه افتادیم . تمام پرده های اتوبوس کشیده شده بودند تا مبادا خودمان را در شیشه های اتوبوس ببینیم . شام را در اتوبوس خوردیم غذایی که هتل مدینه برایمان تدارک دیده بود این هم آخرین شام مدینه بعد همه خوابیدیم از مسجد شجره تا مکه 6-5 ساعت راه بود وقتی از خواب بیدار شدم وارد شهر مکه شده بودیم ساعت 3 صبح بود وارد هتل اشبیلیا شدیم و خوش آمد گویی کادر هتل به ما . تمام ساکها را در اتاقهایمان گذاشتیم و همان موقع طبق گفته مدیر کاروان همه در لابی هتل جمع شدیم سوار سرویس های هتل شدیم به سمت مسجد الحرام حرکت کردیم .
اینجا تیتر ندارد                                                                                                                  یکشنبه 14/5/86 - 21 رجب
از اتوبوس که پیاده شدیم از زیر گذر با پله برقی به سمت بالا رفتیم همه پشت سر مدیر و روحانی و معاون کاروان . سراپا سکوت ، زبانها خموش . دلها آرام و قرار نداشت وقت آن است که حرکت کنیم . حرکت به سمت بی نهایت به سوی او که مرکز خوبیها و زیبایی ها و نیکی هاست . بهترین سفر در طول زندگی نسیبم شده باورم نمی شود . خدایا این چه سفری است آیا من لیاقت نگاه به خانه ات را دارم ؟ من کجا و مکه کجا ؟ من که فرسنگ ها فاصله داشتم از تو و از خانه ات ، از پیامبرت چه چیز را می خواهی به من ثابت کنی ؟ بهترین لحظات ، لحظه دعا و مناجات و درود بر پیامبر و آل او. روبه روی باب ملک فهد نشستیم پشت در مسجد الحرام و روحانی کاروان اذن دخول را خواند خدایا آیا اجازه می د هی وارد حریم مقدس خانه ات شوم ؟ دلها که خوب آماده شد همه ایستادیم و با قدمهای کوتاه و آرام وارد حرم شدیم مدیر کاروان گفت از همین الان سرها همه پایین باشد تا هر وقت که گفتم . تمام سرها پایین بودند یکی ذکر می گفت یکی حاجات مهم خود را در نظر می آورد یکی اشک می ریخت . هر چه جلوتر می رفیتم شیفته تر می شدیم و نفس کشیدن مشکلتر می شد . حضور خدا را بیشتر حس می کردم نفسم در سینه حبس شده بود تمام بدنم می لرزید پاهایم توان حرکت نداشت تا اینکه صدایی گفت سرهایتان را بالا بگیرید الان شما مقابل کعبه هستید . خواب نبود راست بود من الان روبروی کعبه ام. چشم ها خیره به کعبه ، همه به سجده افتادیم و گریه می کردیم ، ناله ها و نیازها ، همه محتاج او بودیم دل ها شکسته بود و تنها کسی که در این دل های شکسته خانه داشت فقط او بود . چه اندازه بزرگ بود و ما چقدر ناچیز و ضعیف . مابنده و او مولا او عاشق و ما غافل چه روزهایی که به غفلت سپری شد . خدایی که از خود ما به ما نزدیک تر بود و ما بی خبر . از رگ گردن نزدیکتر . لحظه ، لحظه عشق بازی بود لحظه وصال به محبوب . نمی دانستم چه بخواهم دهانم قفل شده بود تمام حاجت هایم را فراموش کرده بودم فقط گریه می کردم . چقدر منتظر این لحظه بودم ، لحظه از خود بی خود شدن وبه او پیوستن، صدای مدیر کاروان که می گفت باید به طواف برویم همه ما را به خودمان آورد . یکی از شرطه ها به سمت ما آمد و به ما گوشزد کرد که زود بلند شویم . جلو رفتیم ، اقیانوسی بی کران به رنگ سفید گرداگرد کعبه . ما هم به جمعیت ملحق شدیم روحانی پیشاپیش همه حرکت می کرد تا این که به حجر الاسود رسیدیم وطواف آغاز شد . طواف به گرد یار ، طواف به گرد کعبه ای که ابراهیم خلیل بنا کرد ، قدم برروی زمینی که با قدوم ملائکه ، پیامبر (ص) و ائمه اطهار متبرک گشته بود ،استشمام بوی بهشت در آن فضا . استلام به سنگ سیاهی که به دست مبارک پیامبر(ص) در جایگاهش گذاشته شد و آخرین بار منجی عالم مهدی موعود (ع) آ ن را قرار داد . طواف تمام شد و برای خواندن نماز طواف به پشت مقام ابراهیم رفتیم مقامی طلایی رنگ که در داخل آن جای پاهای حضرت ابراهیم (ع) بود . نزدیک مقام جا نبود که بایستیم کمی با فاصله رو به مقام ایستادیم . بعد از نماز به سمت آبخوری هایی که همه از آنجا آب زمزم بر می داشتند رفتیم و بعد از این که روحانی دعای نوشیدن آب زمزم را خواند چند لیوان از آن آب نوشیدیم شفای جسم و روح . سپس برای سعی صفاو مروه ازباب صفا وارد شدیم جایی شبیه سالن که در دو طرف آن رو به روی هم دو کوه به نام های صفا و مروه قرار داشت . پشت سر مدیر کاروان حرکت می کردیم ودعاهای دورهای سعی را همراه او زمزمه می کردیم . از کوه صفا به مروه از مروه به صفا ...مسیری طولانی ، یاد سختی های هاجر ، نگرانی های یک مادر ، امید به پیداکردن آب و تنها چیزی که می دید سراب بود سراب تا این که به لطف الهی از زیر پای اسماعیل (ع)چشمه آب زمزم جوشش گرفت . در جایی که مهتابی های سبز رنگ بود مردان هروله میکردند و سرعتشان را زیاد می کردند . در دور آخر که به مروه ختم می شد بالای کوه که به شکل تپه ای کم ارتفاع بود رفتیم ، زمان تقصیر فرا رسیده بود . چیدن مو و ناخون که با این کار تقریبا از احرام بیرون می آمدیم چون هنوز طواف نساء و نمازآن مانده بود . بعد از تقصیر صدای اذان صبح بلند شد ومی بایست طواف نساءرا بعد از نماز انجام می دادیم چون موقع نماز کسی نمی توانست طواف کند . بعدازآنکه طواف نساء و نماز آن را انجام دادیم ، ما به طور کامل از احرام بیرون آمده بودیم و اعمال عمره تمام شد . حالا ما محرم شده بودیم محرم به درگاه خداوند .آسمان کاملا روشن گشته بود که ما از مسجد الحرام بیرون آمدیم همه به شدت خسته شده بودیم و به استراحت نیاز داشتیم تا بتوانیم با نشاط کامل دوباره به حرم بیاییم.
دوشنبه 15/ 5/ 1386 – 22 رجب                         
برای نماز ظهر راهی حرم شدیم به گرمای هوا و نور مستقیم خورشید عادت کرده بودم و اصلا اذیت نمی شدم . وارد شبستان حرم شدم پنکه هاو کولر ها هوای آنجا را خنگ نگه داشته بودند نماز را همان جا رو به قبله ای که سال ها به سوی آن نماز می خواندم اقامه کردم . هر سو که می ایستادم آن خانه سیاه رنگ دیده می شد . بعد از نماز روی پله های رو به روی کعبه نشستم و چشم از آن خانه الهی بر نداشتم با هر لحظه نگاه دلم آرامترمی شد وقطره های اشک از چشمانم جاری می شد و واقعا فهمیدم که الا به ذکر الله تطمئن القلوب . اطراف کعبه زیاد شلوغ نبود به خاطر گرمای هوا ، برای طواف به کنار کعبه رفتم . بعد از طواف نزدیک کعبه رفتم و پرده خانه خدا را در دستانم لمس کردم همان پرده سیاه رنگ ، پرده ای سراسر سیاه و محکم که روی آن الله نوشته شده بود و با وزش باد موج هایی در این پرده ایجاد میشد . فقط کنار حجرالاسود شلوغ بود از حجرالاسود به رکن عراقی واز رکن عراقی به رکن شامی و از رکن شامی به رکن یمانی می رسیدم . و باز هم همین ترتیب . درب طلایی رنگ کعبه حدود دو متر از زمین فاصله داشت . حجر اسماعیل که به صورت نیم دایره کنار کعبه قرار داشت ، که گروهی از پیامبران ، هاجر و حضرت اسماعیل و دختران آن حضرت در آنجا دفن هستند . و همان جا ناودان طلا قرار دارد . خود مسجد الحرام سه طبقه دارد ، دارای شبستان ها و ایوان های سنتی با معماری های زیبا . هر نیم ساعت به شستشوی صحن حرم می پرداختند. تا نماز مغرب در حرم بودم بعد از نماز به هتل رفتم تا بعد از شام و استراحت دوباره به حرم بیایم تا سحر . اواخر شب جمعیت طواف کنندگان زیاد می شد . نشستن رو به کعبه زیر آسمان بی ستاره شب و درخشندگی فضای آنجا بسیار لذت بخش بود . همه غرق در گفت و گوی با معبود خویش بودند .
قبرستان ابوطالب – بقعه غریبان                                                                        سه شنبه 16/5/1386 – 23 رجب
امروز صبح به قصد زیارت دوره از هتل خارج شدیم . اولین توقفگاه ، قبرستان ابوطالب بود که درشمال شرقی مکه به فاصله هزارمتری مسجدالحرام واقع بود . قبرستانی بزرگ و شبیه قبرستان بقیع که قسمتی از آن با در و پنجره های سبز رنگ جدا گشته بود آنجا مرقد های افراد بزرگ و پاکی هم چون قصی بن کلاب از اجداد پیامبر ، عبد مناف جد رسول خدا ، عبدالمطلب پدر بزرگ آن حضرت ، ابوطالب عموی پیامبر و پدر امیرالمومنین (ع) ، آمنه بنت وهب مادر گرامی و خدیجه بنت خویلد همسرباوفای پیامبر ونیز قاسم و عبدالله فرزندان پیامبر و سمیه مادر عمار یاسر اولین زن شهید اسلام درآنجا قرار دارد .
غار حراء- نزول قران و اسلام                                                                                             همان روز
یکی از اماکن مقدس مکه که از عصر رسالت باقی مانده کوه حراء یا کوه نور می باشد مکان بعدی که رفتیم ، دیدن غار حراء بود که متاسفانه اتوبوس در پشت کوه توقف کرد و ما فقط می تواستیم خود کوه راببینیم کوهی بلند که در دل آن غاری بود به نام حراء که محل عبادت و چله نشینی های پیامبر (ص) بود و حضرت خدیجه برایش آب و غدا می برده . در همین جا بود که جبرئیل بر پیامبر نازل شد و سوره علق بر پیامبر نازل گردید . خیلی دوست داشتم از کوه بالا بروم و داخل غار شوم ولی دانشجویان اجازه نداشتند بالابروند از همان پایین دلمان را راهی آنجا کردیم و برسنگ ها و خاک آن بوسه زدیم .
جبل الرحمه – خطبه حجه الوداع
در حین حرکت ، از سرزمین عرفات که پوشیده از چادرهای سپید برای حج تمتع بود و نیز مشعر و منی گذشتیم در عرفات کوهی به نام جبل الرحمه بود که اتوبوس درآنجا توقف کرد . شترهایی که کجاوه بر کوهانشان سوار بود با تزیین زنگوله و...خیلی زیبا بودند با کاروان به بالای کوه رفتیم ارتفاع زیادی نداشت در حین بالارفتن گداهای زیادی در فواصل کوه بودند برروی کوه یک ستون سنگی به رنگ سفید قرار داشت که پیامبر خطبه حجه الوداع را دراین جا ایراد فرمودند. بلای کوه دست فروش هایی بودند که تسبیح وسایر اجناس می فروختندودر پایین کوه هم گل های مصنوعی در رنگ های مختلف فروخته می شد .
غار ثور – تجلی لطف الهی
بعد ازکوه رحمه در بین راه نزدیک کوه ثور توقف کردیم کوه ثور در جنوب شرقی مسجدالحرام در راه طائف واقع شده است . زمانی که مشرکان مکه به قصد کشتن پیامبر به تعقیب ایشان پرداختند پیامبر و ابوبکر در آن غار پنهان شدند و به لطف الهی در دهانه غار عنکبوت تار تنیده بود و پرنده ای تخم گذاشته بود و باعث گمراهی مشرگان گردید . این مکان ها دست نخورده تر بودند و جای جای آن بوی پیامبر را می داد .
چهار شنبه 17/5/1386 – 24 رجب
امروز بعد از ظهر به موزه رفتیم که در آن تابلوهایی از شکل قدیمی مسجدالحرام و نیز درب قدیمی کعبه و قالب های قدیمی حجرالاسود و کوزه و مشک آب و.... بود . بعد به حدیبیه رفتیم که صلح حدیبیه آنجا انجام گرفته بود از حدود حرم خارج شدیم قرار بود کسانی که می خواستند عمره نیابتی انجام دهند در همین میقات محرم شوند من و جمعی از بچه ها آماده بودیم و با لباس های احرام آمده بودیم . در اینجامسجدی بود که بعد از خواندن نماز تحیت روحانی مثل روز مسجد شجره برای ما می گفت و ما هم تکرار می کردیم . هوا کم کم تاریک می شد و ما راه افتادیم هنوز حرکت نکرده بودیم که چاهی را به ما نشان دادند که پیامبر ازآنجا آب می گرفت این چاه غریب وار در پهنه این برهوت جا گرفته بود .
پنجشنبه 18/5/1386 – 25 رجب
امروز صبح بعد از نماز وقتی همه بچه ها در محل قرار همیشگی یعنی پشت مقام ابراهیم جمع شدند به همراه مدیر و معاون وروحانی کاروان از باب فتح بیرون رفتیم از پله ها که بالا رفتیم مسیر به بازار ابوسفیان ختم می شد روحانی کوه ابوقبیس راکه معجزه شق القمردر این محل رویت شد نشان داد که روی آن هتل ساخته بودند . و شعب ابی طالب که همان جا بود ولی به دلیل نوسازی مکه وساخت هتل همه این جاها از بین رفته بود . در همان جا کتابخانه ای بود که در این مکان نور عالم تاب پیامبر بر جهانیان تابید و مولود النبی نام داشت .تا مسیری سوار اتوبوس شدیم و بقیه راه پیاده رفتیم تا این که به مسجد جن رسیدیم محل نزول سوره جن و کمی جلوتر مسجد الرایه که پیامبر پس از فتح مکه پرچم پیروزی را برافراشتند رفتیم. شب ، بعد از دعای کمیل همه راهی حرم شدیم .
جمعه 19/5/ 1386 – 26 رجب
روزهای آخر بود تا می توانسیم بیشر وقت را در حرم می نشستیم و قران و نماز می خواندیم ویا طواف می کردیم چه اوقات شیرین و دلچسبی بود درد و دل کردن با صاحب کعبه و نماز شکر به جا آوردن . امروز صبح بعد از دعای ندبه ، جشنی به مناسبت عید مبعث در هتل گرفته شد .
شنبه 20/5/1386 – 27 رجب
امروز روز بعثت پیامبر (ص) بود ، امروز کاروان خودمان در راهروی هتل جشن مختصری را هم به مناسبت روز مبعث و هم تشویقی از بچه هایی که در مسابقات برنده شده بودند و در جلسات به سوال ها جواب می داند انجام گرفت . امروز بعداز ظهر جلسه توجیهی برای ساک ها و رفتن برگزار شد . 
 طواف وداع                                                                                                    یک شنبه 21/5/1386 – 28 رجب 
از صبح تا بعد از ظهر همه در حرم مانده بودیم و آخرین لحظه ها را سپری می کردیم طواف وداع را انجام دادیم و بعداز ظهر که روحانی کاروان آمد و همه جمع شدیم رو به کعبه نزدیک باب ملک فهد . دعای وداع و روضه خوانی روحانی و گریه و گریه و گریه . می بایست از حرم خارج می شدیم عقب عقب حرکت می کردیم ، دلمان نمی آمد از کعبه جداشویم، بچه ها هر کدام در گوشه ای می نشستند و سر به زانواشک می ریختند لحظه سختی بود هر چند قدم که میرفتیم برمی گشتیم و به کعبه نگاه می کردیم تا این که از حریم بیت مقدس خدا خارج شدیم . شب بعد از شام همه در لابی هتل جمع بودیم و مداحی ، روضه سوزناکی را خواند طوری که همه بچه هاخدایی شده بودند . بوی اسپند وصدای التماس دعا .
                       
 
 
مطهره زمین پیما
دانشگاه گیلان
 
قبل از راهی شدن:
به نام آن یگانه ای که جعل الکعبه قیام للناس , به نام خدای کعبه دلدار هر چه دل
بارا لهی از وقتی فهمیدم کلمه خدا چه عظمتی دارد , از وقتی فهمیدم خانه خدا , کعبه , در سرزمین های دور در عربساتن قرار دارد و هرساله میلیون ها مسلمان به دور آن طواف می کنند و حقیری خود را به خدا نشان می دهند , با خودم در سجاده نمازم به خدا گفتم :
پروردگارا خانه ات از من خیلی دور است و من نمی توانم به خانه ات بیایم , اما تو می توانی به خانه من بیایی . من نمی توانم به خط حجرالسودت برسم و الله اکبر بگویم اما می توانم در تسبیحات اربعه با گفتن تکبیر یگانگی تو را ثابت کنم . خدایا نمی توانم خانه ات را با چشمانم ببینم , اما قادر هستم برای هر نماز رو به خانه ات به رکوع و سجود بروم . پروردگارا نمی توانم اعمال حج به جا آورم , اما می توانم در سرزمین خودم ایان ,حج انجام دهم و دختری باشم که راه مادرش فاطمه (س) را ادامه می دهد .
آری این حرف هایی بود که هر بار که بر روی سجاده نماز می نشستم یا موقع اذان , کعبه را می دیدم به خودم می گفتم . هیچ وقت فکر نمی کردم که قسمت من حقیر سراپا تقصیر , دیار نور شود ؛ تا آنکه روزی مدیر مدرسه به من گفت :
دخترم , دوست داری حاجیه خانم شوی؟
شوکه شده بودم . پدر و مادرم هیچ وقت مرا از خودشان دور نکرده بودند , اما انگار خدا این دفعه بر دهانشان مهر زده بود. از آن لحظه به بعد همه مرا حاجیه خانم صدا می زدند , اما من به فکر قرعه کشی بودم.
روز قرعه کشی , وقتی اسم من از میان اسامی خوانده شد , میان آن همه آدم , چنان گریه کردم که وصف نشدنی بود. زیرا در آزمونی بزرگ نامم در زمره خریداران یوسف وصل قرار گرفته بود . احساس می کردم قطره پاک و بی آلایشی هستم که قصد دریا شدن دارم ؛ چرا که راهی ضیافت یاس های سفید احرام می شدم.
مدینه شهر نور و ستاره ها :
مدینه , که حتی نامش بغض را زنده می کند . بوی گام های پیامبر در کوچه پس کوچه مدینه , دل را بی تاب می کند و نوای رسالت و ولایت می دهد . مدینه شهر کریمان اهل بیت , شهر سخاوتمندان , زنانی به رنگ خدا , شهر پیامبر رحمت , شهر فاطمه مادر کرامت . مدینه جنت دوم بعد از مکه . گرچه قبل از تشرف , غسل زیارت کرده بودم , اما اکنون به شستشویی برتر نیازمندم ؛ شستشوی دل.
لب هایم فقط به دعا می چرخید؛ لا اله الله الملک الحق المبین . وقت آن رسیده بود که برای ورود به حریم شریف پیاممبر اذن دخول بگویم : خدایا این دستان تهی , این روی شرمسار و این دل امیدوار را می پذیری؟
وقتی نگاهم به قبه الخضرا , آن حجم سبز ملکوتی , آن جلوه زیبای بهشت و آن پاره نورانی عرش در زمین افتاد , حس کردم چشمانم برقی دیگر یافته , نگاهم در جذبه روحانی محو تماشا شده بود . در کنار گنبد سبز باید جوانه می زدم و سبز می گشتم . خودم را لایق آن نمی دانستم که در هوایی نفس بکشم که پیامبر و اهل بیتش در آن نفس کشیده بودند, در کوچه هایی قدم گذارم که حسن (ع) و حسین (ع) در آن بازی کرده بودند . تا آن لحظه نمی دانستم که پدر و مادرم اینقدر مرا دوست دارند , چون قبل از اینکه خودشان به این سفر بیایند, مرا روانه این سفر متبرکه کردند . در مسجد پیامبر (ص) که قدم برمی داشتم , جای گام های استوار علی (ع) , فاطمه (س) , حسن و حسین (ع) را حس می کردم . گام هایی که بر سنگ فرش های آن جا نقشی بدی بسته بود که با هیچ پوششی از بین نمی رفت و با هیچ کوششی فنا نمی پذیرفت .
مدینه سرزمینی که اهل طه در آن جا خاموش گشته است . سرزمینی که زهرا (س) از درد تا سحر بیدار بوده و علی (ع) از شب تا صبح ناله کرده است . در این سرزمین بود که زینب (س) به مادرش گفته : مادر چرا دیگر صدایت نمی آید ؟ 
عظمت و مظلومیت در مدینه غوغا می کند . تنها چشمان آسمان پر عاطفه مدینه می داند که چه بر سر آن جا آمده است . نام مدینه با گنبد سبز آسمانی اش عجین گشته و مسجدالنبی , جایی که ما مسلمانان سرود عظمت اسلام را با نام بزرگ پیامبرمان سر می دهیم ؛ جایی که قلب ها گرادگرد آن مکان مقدس می آیند تا مشام جانشان را از فضای ملکوتی آن عطر آگین سازند . مدینه مرجع مسلمانان دل داده ای است که از سراسر جهان آمده اند تا نبی مکرم اسلام را شفیع قرار داده و به واسطه آن تقرب جسته و طلب استغفار کنند . آن جا نوای السلام علیک یا رسول ا... یا خیر خلق الله به گوش می رسد. آن جا نشان از سال ها رنج , تلاش پیامبر برای هدایت انسان به سوی رستگاری داشت.
ابتدا نماز تهیت خواندم . وقت آن زیارت حرم سبز محمد رسول ا... فرا رسیده بود . در آستانه درب جبرئیل , خانه کوچکی بود که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد . ( بیت الزهرا).
بین منبر و مرقد پیامبر حرمت و فضیلت فراوان دارد , تا جایی که خود پیامبر فرموده: بین خانه من و منبر من باغی از باغ های بهشت است . در آ« مکان مقدس به حمد و ثنای خدا پرداختم . در کنار ستون توبه که بازگشتی عمیق به فطرت الهی است , به نیابت کلیه شیعیان نماز خواندم . در کنار آن ستون بود که از رسول ا... خواستم : ای پیامبر شما توبه ابولبابه ای را پذیرفتی که اسرار نظامی را در اختیار دشمن قرار داده بود , پس تو را به حق قبر گمشده دخترت زهرا (س) , توبه من را که به نیابت کلیه شیعیان است بپذیر . در کنار ستون حرس, که امیر المومنین (ع) از پیامبر (ص) حراست و حفاظت می کردند و همچنین در صفه نماز خواندم .
به یاد دارم وقتی هر شب ما دانش آموزان , ما شیفتگان به دیدار مزار پاک و تربت مقدس او می رفتیم , در آن حرم شریف , در آن روضه الصفا از صاحب الزمان (عج) خواستم :
مولای من یا صاحب الزمان , اکنون در بهشت روی زمینم . در یک طرفم قبه الخضرا است و در طرف دیگرم قبور ائمه بقیع . مهدی جان اکنون در این بهشت , ناگهان یاد تو در دلم درخشید . خدا را سوگند دادم به حبیبش , به بنده برگزیده اش , به پیامبر رحمتش که فرجت را نزدیک گرداند . یا امام عصر تو خود نیز از خدایت بخواه تا در ظهورت تعجیل نماید .
هر روز صبح , ظهر , غروب و شام ازدحام جمعیتی را می دیدم که در جوار بارگاه ملکوتی پیامبرشان سرود حقانیت الهی سر می دادند . به یاد دارم وقتی در صحن و سرای پیامبر قدم بر داشتم , سوال هایی در ذهن داشتم :
ای رسول ا... تو چه کردی که خدا مشتاق تو شد ؟ ای رسول عشق ؟, ای محمد لطف و رحمت , تو چه کردی که خدا مشتاق تو شد؟ ای رسول عشق , ای محمد لطف و رحمت تو چه کردی که خدا مشتاق تو شد ؟ ای رسول عشق ای محمد لطف و رحمت تو چه کردی که آسمان , زمین , ماه و خورشید یک جا به نام تو شد؟ ای خاتم النبیاء تو چه کردی که در خلوت حرا صدای جبرئیل دمیده شد؟ مدینه تو دیده ای که چگونه سیلی به صورت مادر زده اند ؟ اگرچه صورت سیلی خورده اش را به کسی نشان نمی داد , ولی مدینه تو خوب جای سیلی را دیده ای ؟ تو فرود آمدن تازیانه را مشاهده کرده ای و از بازوی ورم کرده خبر داری ؟ مدینه به من بگو وقتی که با لگد به مادرم زدند , مادر پهلو شکسته ام چه حالی پیدا کرد ؟ وقتی آن حضرت روی زمین افتاده بود , امام حسن (ع) چگونه ناله می زد؟ چگونه با حسرت به مادر در خاک افتاده نگاه می کرد و اشک می ریخت ؟
مدینه تو شاهد بودی که چگونه امیرالمونین (ع) را غریبانه می کشیدند ؟ مدینه تو شاهد بودی که وقتی ناله زهرا (س) بین در و دیوار بلند شد , مولای من علی (ع) چه حالی پیدا کرد ؟ مدینه تو شاهد بودی که وقتی علی (ع) غریبانه بدن زهرایش را غسل می داد , چگونه اشک می ریخت و چگونه از دل آه و ناله می کرد ؟ مدینه تو شاهد بودی که چگونه شب ها علی (ع) بچه ها را می خواباند و از خانه بیرون می آمد و کنار قبر زهرا (س) گریه و ناله می کرد ؟
بقيع فرياد بي صدا و مظلومانه علي ( ع )
قبرستان بقيع در سمت شرق مسجدالنبي قرار دارد . اين مكان مقدس محل دفن چهار امام معصوم امام مجتبي (ع) ، امام سجاد (ع) ، امام محدباقر (ع) و امام صادق(ع) و قبور فرزندان و همسران پيامبر و قبر فاطمه بنت اسد مادر حضرت علي (ع) و قبر عباس عموي پيامبر و قبر صفيه و عاتكه عمه هاي پيامبر است . همچنين به رواتي قبر حضرت فاطمه (س) در آن مكان قرار دارد .
فرسنگ ها راه را طي كرده بودم اما ماموران سعودي نمي گذاشتند تا چند قدم بردارم و سر قبر گمشده ي مادرم فاطمه (س) بروم . وقتي در بين الحرمن « گنبد سبز پيامبر و قبرستان بقيع » مي ايستادم ، بالا رفتن از پله ها و ديدن بقيع برايم آرزويي محال و دست نيافتني بود . تا اين كه با هماهنگي هتل وفاده الزهرا و مدير كاروان توانستم از بالكن آن هتل كه مشرف به قبرستان بقيع بود ، نگاهي كوتاه اما ارزشمند به آن قبرستان تاريك بياندازم . قبرستاني كه روزگاري داراي درختان فراوان بود و زماني ديگر گنبد و بارگاه بر بالين آن پيكرهاي مطهر افكنده بود اما امروز نگيني درخشان در آغوش جنه المدينه با صلابتي كه به عرش رفته و مقامي ارزشمند كسب كرده است . در آن نگاه كوتاه بود كه گفتم : يا زهرا (س) سلام من به تو اي بانويي كه مرد نبردي ، سلام من به كبودي رويت به سرخ فامي اشكت و سپيدي رويت . همان نگاه چند لحظه اي باعث شد كه بعد از بازگشت به سرزمينم حجابم را مانند فاطمه (س) به طور كامل رعايت كنم . قبر امام صادق (ع) ، امام حسن (ع) ، امام محمدباقر (ع) ، امام سجاد (ع) و قبر پيامبر را مي ديدم و سلام مي گفتم اما قبر مادرم حضرت فاطمه (س) ناپيدا بود . معلوم نبود به كدام طرف بايد سلام كنم و به كدام جهت بايد رو كنم . خوب تر كه گوش مي دادم صداي نجواي آرام علي (ع) را دركنار مزار گمشده ِ زهرا (س) مي شنيدم . خوب تر كه نگاه كردم زينب ، حسن و حسين (ع) را پا برهنه در تشييع جنازه ي مادرم مي ديدم كه آهسته مي گريستند . هر بار كه به مشهد مي رفتم ، رو به حرم امام ضا مي ايستادم ، مي گفتم : « السلام عليك ايها الامام غريب » . اما اكنون بقيع را ديده ام مي گويم : امام رضا ديگر به شما امام غريب نخواهم گفت زيرا امام غريب اجداد شما در بقيع هستند كه نه زائري دارند و نه شمع و چراغي .
در توصيف كامل بقيع مي توانم بگويم كه :
مدفن بي شنان بقيع كه بي نشان نه ، بقيع نشانه اي دارد كه نامش مظلوميت است . بقيع ما نشانش بي نشانيست . بقيع ما گلستان نهانيست . درون شب در آن گلزار خاموش چراغش نور ماه آسمانيست . بقيع دلخراش ما ، در اينجاست . قبور انبياء ، در اينجاست . درونش قبر بي نام و نشانيست كه مي گويند مه آنجا قبر زهراست .
زيارت دوره در مدينه :
در تاريخ 11/4/84 هتل را براي زيارت دوره ترك كرديم . اولين مكاني كه پياده شديم مسجد قبا بود . قبا در 2كيلومتري مدينه است كه پيامبر بعد از ورود به مدينه با كمك اصحاب و يارانش ا.لين مسجد را همان جا ساخته و آن را قبا ناميد .
سپس به منطقه كوه احد رفتيم . طبق گفته ي روحاني كاروان ، فاصله ي آن كوه از مدينه يك فرسنگ است و غزوه ي احد در سال سوم هجري در آن مكان رخ داد . لشكر اسلام كه از مكه آمده بود در دامنه ي آن كوه مستقر شد و آرايش نظامي ديد . بين كوه احد و مدينه نخلستاني بود كه دشمنان در آنجا كمين كرده بودند . پيامبر (ص) پنجاه نفر تيرانداز را در حبل الرمات گذاشت . آن پنجاه نفر به دنبال غنايم جنگي رفتند و دشمنان توانستند در خلوت بر پيامبر حمله كنند . در آن جنگ دندان پيامبر شكست و دشمنان پيشاني وي را سنگ زدند . 72 نفر در اين جنگ شهيد شدند كه از جمله ي اين افراد حمزه سيدالشهدا و حنظله بود . مكان ديگري در زيارتدوره مسجد ذوقبلتين بود كه در شمال غربي مدينه و در غرب مساجد سبع قرار دارد . علت اينكه نام مسجد را ذوقبلتين نهادند اين است كه در روز سه شنبه نيمه يماه رجب ر بين نماز ظهر بر پيمبر نازل شد : فلنو لينك قبله ترضاها . پيامبر در حالي كه دو ركعت از نماز ظهر را اقامه فرموده بود با دريافت اين آيه به صورت نيم دايره بر گشت و رو به جنوب نمود . آنگاه دو ركعت نماز باقي مانده را به سوي مسجدالحرام اقامه فرمود . همچنين مسجد حضرت علي (ع) كه در جنوب مسجد فتح است و در مدت محاصره ي مدينه در جنگ احزاب ، محل عبادت حضرت علي (ع) بود و مسجدي كه در ضلع غربي آن است به نام مسجد حضرت فاطمه (س) كه مكاني كوچك و بدون سقف است . آن مسجد پايين ترين مسجد آن منطقه است و در كنار خيابان اصلي قرار دارد . در آن مسجد بود كه حضرت فاطمه (س) براي پدر و همسرش غذا و نان تهيه مي كرد . مسجد حضرت علي (ع) و حضرت فاطمه (س) را به همراه مساجد فتح ، سلمان ، ابوبكر ، عمر و ذوقبلتين مساجد سبعه مي نامند . پس از آنجا به مسجد غمامه رفتيم . غمامه به معني ابر است . رسول خدا (ص) در آنجا براي باريدن باران دعا كرد در آن هنگام ابر پديد آمد و باران باريد . در آخر به مسجد مباهله رفتيم . ماهله به معناي نفرين و لعنت بر يكديگر فرستادن است كه مربوط به گروه نجران است .
 
وداع با مدينه :
وداع خيلي جانسوز است آن هم وداع با مدينه . قصه گويي من از مدينه در اينجا به انتها مي رسد. وقتي مدينه را ترك كردم در دلم آشوبي بود دائم با خودم زمزمه مي كردم :
اي مدينه شهر سيماي رسول ، اي مدينه تربت پاك بتول ، فداي دسته گل هاي پرپرت ، با دلي شكسته از كنارت مي روم . مدينه دوست دارم با زهم بيايم در كنار قبور ائمه ي بقيع گريه كنم . بيايم كنار قبوري كه روزها آفتاب بر آنها مي تابد و شب ها ماه بر آنها درخشش دارد . بيايم و عقده هاي دلم را وا كنم . بيايم قبر مادرم فاطمه (س) را پيدا كنم . خداحافظ مدينه ، خداحافظ .
لبيك :
با گفتن كلمه ي لبيك از تمامي ما دانش آموزان پيامي به سوي خداوند از مسجد شجره ارسال گرديد . اين مسجد در حدود 10 كيلومتري مدينه به طرف مكه واقع شده است كه آن ذوالحليفه نيز مي ناميده اند . رسول خدا از اين ميقات سه مرتبه جهت زيارت بيت الله الحرام محرم گرديدند . روحاني كاروان علت محرم شدن در مسجد شجره را چنين بيان نمود كه وقتيپيامبر به معراج رفتند خدا گفت : يا احمد : محمد (ص) جواب داد : لبيك . در اين هنگام پيامبر زير پايش را ديد كه مسجد شجره بود .
نماز مغرب و عشاء را در مسجد شجره به جا آوردم . لحظات فراموش نشدني بود . خانم هاي مبلغه لبيك مي گفتند و من بعد از آنها تكرار مي كردم . اكنون كه لباس احرام پوشيدم و محرم شدم اجازه دارم به حريم حرم راه يابم . حال پوستم و گوشتم و استخوانم در جامه اي سپيد . خدايا بندهي گناهكاري هستم كه با جامه ي سفيد بهشتي قصد ورود به حرم امن تو را دارم تا در جوار خانه ي تو از عذاب روز قيامت اماني دريافت كنم . 24 چيز بر من حرام است . 24 مرز . خدايا چه سخت است در زمره ي عاشقان تو بودن كه عشق رسم قديمي است و عشق را سوزشي بي حد . خدايا به عشق و محبت تو شهوت دنيا را كنار خواهم زد . به شميم الهي مدهوش هستم . پس عطر دنيا را دور خواهم انداخت . زينت را بر خود حرام مي دارم تا به زينت رحمت تو مفتخر شوم . خدايا اذن دخول مي دهي ؟ آيا نداي لبيك مرا پاسخ مي دهي ؟ مكه در انتظارم بود . چهار گوشه اي به وسعت تمام كروان از پشت بلند گوي دستي لبيك مي گفت و ما تكرار مي كرديم ، با خداي خود مي گفتم : تو منشأ‌ همه ي توفيق هايي . خدايا راه من راه دشواري است . راه پروراندن امانت هاي تو براي آينده و ادامه دادن راه دختر پيامبرت ، فاطمه (س) است . بارالهي اگر لطف تو در اين راه ياورم نباشد چه لرزش ها كه در كلام و روش و منش من خواهد رفت و چه خسران ها كه به بار خواهد آمد . آري آن نواي دلنشين لبيك ، ترنم روح مؤمناني بود كه وعده هاي پروردگار خويش را محقق شده يافته بودند و مي شتابيدند تا خود را به مبدأ و معاد خويش پيوند دهند و با قرار گرفتن در پناه معشوق به جاودانگي برسند.
جمال کعبه :
جمال كعبه : در ورودي شهر مكه تابلويي وجود داشت كه روي آن نوشته شده بود : » ورود غير مسلمان ممنوع » . احساس غروري به من دست داد كه مسلمانم آن هم از نوع شيعه . به هتل رسيديم . مدت زيادي توقف نكرده بوديم كه صداي رئيس كاروان در هتل پيچيد : دختران من براي رفتن به مسجدالحرام سوار اتوبوس شويد . از باب ملك فهد وارد مسجدالحرام شديم . بي اختيار به سجده رفتيم . خداوندا در سرزميني هستم كه ثانيه ها مشتاق طواف خانه ات در عبورند و قلب ها در تلاطم حرمت در طپش . در سجده از خدا خواستم كه كمكم كند تا ثانيه ثانيه ي اين سفر را بادستي پر و بدون غفلت سپري كنم . وقتي نگاهم به كعبه افتاد دريافتم كه خداوند چقدر زيبا عظمتش را به تصوير كشيده است و چقدر زيبا ذليلي و حقيري بنده اش را . اعمال شروع شد . جمال كعبه جنان مي دواندم به نشاط ، كه خارهاي مغيلان حرير مي شد . در مدار هستي قرار گرفته بودم . در مركز وجود دور مي زدم . در طواف به دور كعبه ، خانه ي خدا بايد طرف چپ من قرار مي گرفت . به محور قلبم مي چرخيدم . در طواف به دور كعبه به حقيقتي پي بردم كه چه سياه و چه سفيد ، چه غني و چه فقير وقتي به خط حجرالاسود مي رسند « الله اكبر » مي گويند . نماز طواف مهر تدييد طواف است . نماز طواف را پشت مقام ابراهيم (ع) به امامت ابراهيم (ع) خواندم . وقت سعي فرا رسيده بود ، بايد حيراني و سرگرداني را تجربه مي كردم . در سعي تنها سبزي صفاي دل و درون براي رسيدن به مروه ي انسانيت و بندگي شايسته بود . من در سرزميني سعي مي كردم كه كولرهاي فراوان بود اما هاجر در ريگستان داغ براي يافتن آب سعي مي كرد . در تقصير به ازاي هر تار مويي كه براي خدا چيدم از او خواستم تا غنچه اي از نور برايم در آخرت قرار دهد . نماز صبح را طبق معمول رو به قبله يعني كعبه به جا آوردم با اين فرق كه اين دفعه كعبه را با چشمانم مي ديدم . در طواف نساء و نماز طواف نساء ، طواف همهن طواف بود و نماز همان نماز . اما من شخص ديگري بعد از سعي و تقصير شده بودم .
خدا كند كه بيايي :
هر شب وقتي كه در حجر اسماعيل زير ناودان طلا مي نشستم و به كعبه چشم مي اندختم ، دوست داشتم با صاحب الزمان دردودل كنم و بگويم :
آقا از قديم مي شنيدم كه خيلي ها شما را در مكه زيارت مي كردند . اقا نمي دانم چرا دنيا اين طوري شده است؟ ماه و خورشيد هم چشم ديدن همديگر را ندارند .
خيابان هاي نجف و كربلا پر از تانك هاي آمريكايي شده است . كوچه ها ديگر امن نيستند . نمي دانم چرا عصر جمع يك دفعه دلم سخت مي گيرد . يابن الحسن راستي اگر صبر كسي لبريز شود و بخواهد شما را در اين شهر زيارت كند بايد چه كار كند ؟ بايد از چه كسي آدرس شما را بپرسد ؟ آقاجان امروز در طبقه ي دوم مسجدالحرام به يكي از ستون هاي آن تكيه داده بودم . گاهي گردن مي كشيدم و نگاهي به كعبه مي انداختم و گاهي هر مرد عربي كه از كنارم عبور مي كرد با گوشه ي چشمم صورتش را نگاه مي كردم . دنبال يك مرد رشيد با صورت گندمگون كه يك خال هاشمي كنار صورتش است مي گشتم . آري دنبال شما مي گشتم . آدم اين جا متوجه مي شود كه چقدر شما را دوست دارد . به سهم خودم توشه اي صبر از ديار نور مي برم تا شما اي پادشاه خوبان از تهي شدن پيانه ي صبرم زودتر بيايي و دنيا را پر از عدل وداد كني .
زيارت دوره در مكه :
در تازيخ 2/4/84 عازم زيارت دوره در مكه شديم . اولين مكاني كه رفتيم جبل الثور بود . داستان آن كوه را روحاني كاروان اين چنين برايمان شرح داد :
 اين كوه در سه كيلومتري جنوب شهر مكه و در جنوب منطقه اي به نام مسلفه قرار دارد كه غار ثور بر روي آن واقع است . اين غار به ثور بن عبد مناف منسوب بوده و پيامبر (ص) هنگام هجرت به طرف مدينه سه شبانه روز در آن پنهان شد و خداوند با بسته شدن تار عنكبوت بر دهانه ي غار آن حضرت را از شرك مشركان نگاه داشت . بدين ترتيب پيامبر (ص) پس از رفع خطر به مدينه هجرت نمود . محل ديگر جبل النور بود . كه مدير كاروان به ما هشدار داد كه بالا رفتن از كوه نور و ديدن غار حرا ، محل نزول وحي خداوند با وساطت جبرئيل امين ، براي ما دانش آموزان ممنوع است . آن كه در شمال شرقي شهر مكه و با ارتفاعي حدود 300 متر برافراشته است و به جبل النور ، جبل السلام و جبل القرآن مشهور است . آن كوه محل اعتكاف پيامبر بوده است . همچنين فرشته ي وحي جبرئيل بر ايشان در آن كوه نازل شد و گفت : اقراء ( بخوان ) . پيامبر فرمود : چه بخوانم جبرئيل گفت :
« اقراء باسم ربك الذي خلق . خلق النسان من علق » .
مكان هاي بعدي عرفات ، مشعر ، منا و جمرات بود كه خاطرات زيادس از آن اماكن متبرك ندارم چون فقط اوصاف آن ها را از روحاني كاروان شنيدم و اعمال آن ها را به واقعيت انجام نداده ام . اما در اين لحظه خدا را به عرفات ، سرزميني كه نهضت و قيام امام حسين (ع) از آنجا شروع شد ، قسم مي دهم كه روزي براي حج تمتع به اين سرزمين بيايم و حج به جا بياورم.
صحراي عرفات در فاصله ي بيست و يك كيلومتري شمال مكه بر سر راه طائف قرار گرفته است . در جهت شمالي آن دشت كوهي است كه آن را ج بل الرحمه يا جبل العرفات مي نامند. حجاج بايد از ظهر روز نهم ذي الحجه تا غروب شرعي آن روز در ان صحرا به قصد قربت وقوف نمايند .
مشعر يا مزدلفه جايي است كه حجاج پس از عرفات به آنجا مي روند و تا سرزدن افتاب در آنجا مي مانند .
منا دره اي است به عرض تقريباً 700 متر و طول 5/2 كه حاجيان بايد ا طلوع خورشيد روز دهم تا ظهر روز دوازدهم در آن مكان بمانند .
و در آخر جمرات كه جمع جمره است و به معناي توده اي از سنگ . جمره هاي سه گانه در منا و نزديك به مكه قراردارد « اولي ، وسطي ، عقبه » . گفته اند در آنجا بود كه آدم ، شيطان را كه در پي وي مي رفت با افكندن سنگ ريزه از خود مي راند . حاجيان نيز با تأسي به آن حضرت ، روزهاي ده تا دوازده به طرف ستون هاي هر يك از جمره ها سنگ پرتاب مي كنند .
آخرين مكاني كه در زيارت دوره رفتيم ، قبرستان ابوطالب بود . آن قبرستان كه به جنه المعلي ، حجون ، قريش و بني هاشم معروف است . در شمال شرقي مكه و در دوراهي خيابان مسجدالحرام ، حجون واقع است و مدفن عبدالمطلب ، ابوطالب و حضرت خديجه كه به ترتيب پدربزرگ ، عمو و همسر پيامبر هستند ، در آنجا واقع است
وداع :
خداوندا تو را قسم مي دهم به حق خانه ات و به حق ناودان طلايي خانه ات ، به حق چادر خانه ات ، به حق دربي كه امم علي (ع) از آن بيرون آمد ، به حق چهار ركن اصلي خانه ات ، به حق حجر اسماعيل ، به حق خانه هاجر ، به حق حجر الاسود ، به حق مقام ابراهيم (ع) ف به حق سنگ فرش هاي صحن خانه ات ، به حق مسجد الحرام و ستون هاي آن ، به حق كبوتر هاي دور مسجدالحرام ، به حق آن پرندگان ابابيل خانه ات ، به حق گلدسته هاي زيباي مسجدالحرام ، به حق خانه پيامبر (ص) ، به حق مسجدالنبي و گلدسته هاي نه گانه اش ، به حق درب هاي پنجاه و دوگانه ي ورودي اش ، به حق گنبد خضراي رسول ا... ، به حق سقف هاي چادري مسجدالنبي ، به حق ستون هاي (1003) مسجد النبي به ويژه ستون هاي توبه و حنانه ، به حق منبر پيامبر ، به حق اذان مسجدالحرام و مسجدالنبي كه يادآور اذان بلال حبشي است ف به حق كوچه ي بني هاشم ، به حق ديوار بلند قبرستان بقيع ، به حق قبر بي مزار چهار معصوم (ع) ، به حق قبر گمشده ي حضرت زهرا (س) ، به حق بين الحرمين رسول ا... و قبرستان بقيع كه شب ها تاريك مي باشد آرزوي تمامي آرزومندان ، زيرت خانه ات را برآورده و خم به خير بگردان .
 
آمين يا رب العالمين .
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

 

 

    

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
  • آدرس های صفحه وب و نشانی های پست الکترونیک به طور خودکار به لینک تبدیل می شوند
  • خطوط و پاراگراف ها به طور خودکار تجزیه می شوند.

اطلاعات بیشتر درباره گزینه های قالب بندی

شش + چهار =
پاسخ این سوال ریاضی را بصورت عدد وارد كنيد نه حروف. به عنوان مثال در پاسخ "دو + چهار =؟" وارد کنید "6".

 

 

 

 

 

 

صفحه اصلي  |   نقشه سايت  |  آرشيو و جستجوي سايت  |  ورود كاربران  |  عضويت درسايت  |  تكريم ارباب رجوع  |  تلفن ها  |  درباره ما ...  |  ارتباط با مدير  |  ارتباط با ما 

 

 

Google


جستجو در سایتجستجو در اینترنت

 

کلیه حقوق این سایت متعلق به معاونت فرهنگي و اجتماعي دانشگاه فردوسی مشهد بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است

 

Copyright © 2011 Sahba Software Group